|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
امسال ماه ۱۲ با عجله بیشتری دنبالم میکند! اگرچه که تا آنجا که به یاد دارم در هیچکدام از اسفند ماههایی که پشت سر گذاشته ام اتفاق مهمی نیفتاده!مهم ترینش شاید خرید کفش و لباسی بوده که برای سال بعدش خریده ام! هیچ کلاسی در این ماه به من نچسبیده و ...
اما این ماه در بسیاری از زمستانهای زندگیم ، معانی زیادی به بار نشانده.سالهایی بوده که با بیرون ریختن خاطرات کهنه از گوشه و کنار خانه و دور ریختن اضافاتش، به یاد انسان و عاقبتش افتاده ام:انسانی که از او خاطراتی خاک خورده می ماند.تمام آنچه که با او زنده بوده ناگهان بی حضور او می میرند و جسم بی جان انسان در مستطیلی سرد ُفراموش میشود... گاهی هم در ماه ۱۲ ،نشاط آمدن سال جدید، وجودم را سرشار کرده...سالهایی بوده که این ماه تنها به برنامه ریزی و قول و قرارهایی با خودم ،اختصاص داده شده... ...گرچه شاید دیر به فکر افتاده ام اما تصمیم دارم روزهای باقیمانده از سال قشنگ ۸۷ ، مفید و پربار باشند مثل روزهای ماههای دیگرش.نمیخواهم ماه ۱۲ سالهای زندگیم،به جرم بیهودگی ،از عمرم خط بخورند. می توان در یک صبح تا شب،به اندازه تمام دنیا زنده و بود و برای همه دنیا عشق داشت.می توان لحظات رنگی را به امروز زندگی کشانید،فارغ از اینکه امروز ،به کدام ماه و سال چسبیده...اتفاقات مهم در یک لحظه واقع میشوند...و زندگی برای آن لحظه ها ارزشمند خواهد بود.باشد که زندگیهایمان لبریز از این لحظه ها باشند. سال ۸۷،از تو ممنونم.تو یکی از سالهای صعودی در زندگی من بودی.در روزهای چمدانت،کتابهای زیادی ورق زدم و منحنی امیدواریم به زندگی یک تکان درست و حسابی خورد.در روزهایت بسیار خندیدم و دانستم و پر بودم.در تو اهداف واقعی تر و روشن تری یافتم.در تو دل را یافتم و...این در یک لحظه بود.لحظه ای که با ماهها برابری می کند.در تو بسیار نیایش کردم.در ماه ۷ تو ، فرزند خواهرم به دنیا آمد و من برای نخستین یار نوزادی را در بازو فشردم.در تو ...در تو بزرگتر شدم،بیش از ۳۶۵ روز. سال ۸۸،که شبیه دو سرو نوک تیز و به چسبیده ای،لطفا همینطور چون این دو سرو،سبز باش و زیبا.در روزهایت بزرگم کن و عاشق تر و داناتر و مهربانتر...پر باش از خبرهای خوش.سرشار باش از نور.ادامه خوبی باش برای برادر کوچکت:سال ۸۷.حالا که سر هفتش را بلند کرده ای،پس همانگونه هم رو به بالا داشته باش و سر بندگان خدا را بلند تر نگاه دار.بگذار تا روزهایت شیرین و به کام کائنات،شیرین باشد. امسال هم چون سه سال گذشته،نوروز،خانه ما خالیست و من و مادر به تهران میرویم.از آنجا هم شاید...به جای دیگری.و پس از نوروز برمیگردیم.نوروز ۸۸ به خانه ما هم بیا.گرچه تکانده نشده!اما تو نور و آسمان و رنگ در آن بگذار تا روزهای خانه مان در سال جدید،رنگین کمانی باشد. دوستان خوبم،سالی نیکو و پربرکت برایتان آرزومندم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:29 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امتحانات این ترمُ به جز یکیش همه ظهر برگزار میشدند و من واقعا ز خودم تعجب میکردم که تازه صبح امتحان کتاب یا جزوه را دست میگرفتم برای مطالعه! (من در دانشکده به خ*ر زدن معروفم!)
برنامه امتحانی خیلی بدی داشتیم و بین امتحانها نمیشد استراحت کرد! برنامه ریزی کالبدی ،متره،قشنگ تر از همه اخلاق اسلامی و.. امتحانها به هر سختی ای بود تمام شد و حالا نوبت به تحویل پروژه ها رسیده.هفته در پیش،پشت سر هم تحویل گذاشته اند.در یکی از درسها که پروژه گروهی میخواد به شدت از طرف دوستان قشنگم! پیچانده شدم! سر یکی از امتحانات یکیشون گفت:راستی نیلو تحویل کالبدی کیه؟ خندیدم:مثل اینکه همگروهی هستیما! با بهت گفت:مگه نمیدونی دیگه تو گروهمون نیستی؟نوشین گروهو به هم زد و هر کدوم الان توی یه گروهیم.فلانی اینا یه جای جالی دارند... حالا این فلانی اینا رو من اصلا باهاشون جور نیستم.اما چاره ای نبود.آخر ترم بچه ها رو نمیشه گیر آورد. با پ صحبت کردم گفت:باشه نیلو جان ما چهار تا دختریم تو هم بیا میشیم ۵ تا... دو روز پیش رفتیم تو بافت برای کارهای مثلا میدانی و فرداش میرفتیم خونه ن،برای جمع کردن کار. توی بافت که چشم شما روز بد نبینه!هرکدوم از خانوما گوشیشون دم گوششون بود یا مشغول اس ام اس بازی بودند. به من محل...هم ندادند و قط چند باری که به من نگاه میکردند از دوبی رفتنشون یا مثلا اینکه هتل دایی مامانشون تو کدوم خیابونه و... میگفتند.من هم توی دلم براشون دل میسوزاندم:خارج اینا دوبی هست؟!همونجا که توی رستوران یه مرد چاق عرب با ریش فلفل نمکی اونورتر نشسته بود و گارسون را فرستاد تا از من بپرسه تنهام یا نه؟!...پ کلی کلاس گذاشت که باید ساعت۴ به کلاس زبان بره.و زبونم نچرخید بگم هنوز فرصت نکرده ام که مدارکم رو جمع کنم برای تدریس زبان در موسسه ها. تا ظهر از دستشون حسابی عذاب کشیدم و موقع خداحافظی متوجه نگاههای ترحم!آمیزشون!شدم.خنده ام گرفت از اینکه فکر میکردند عاشقند! و فکر میکردند من نمیدونم عشق چیه!چون موبالم حتی یه بار هم زنگ نزد!عوضش من فرهاد و بیستونش رو خوب میشناسم و با سلولهای وجودم درکش کرده ام.من هم گهگاه صدای تیشه ای رو میشنوم که به کوهی میخوره اما نمی تونم کاری بکنم... بگذریم.فرداش(دیروز)به خونه ن رفتم.کار کند پیش میرفت و وقتی تمام شد.خانمها دور هم نشستند و حبت های متمدنانه!خود را سر گرفتند و البته با عمق بیشتر. و در تمام این مدت خودم لعنت میفرستادم که ا زدخترهای دانشگاه آزاد دفاع میکردم که:فقط آرایششون زیاده! مشکل اخلاقی در بین نیست!منو نگاه کنید!فقط شکلشون مثل من نیست!درون کاملا مثل آینه پاکه!!!!!!!! و چه آینه هایی دیدم دیروز! چهار تا آینه جلوم نشسته بودند و از س*کس.دوست پ*سر ها از شهرهای مختلف و رفتارهای مختلف.عقب افتاده بودنهای دخترهای ایرانی(با نیم نگاهی به من) و... صحبت میکردند.طاقت نیاوردم و ازشون جدا نشستم. موقع برگشتن از راننده آژانس خواستم سر کوچه پیاده ام کنه تا کمی راه برم و خشمم و نفرتم رو خالی کنم اما تا پاده شدم چند آدم ناحسابی را دیدم که آنطرفتر روی موتورهاشون لم داده بودند.آشنایی رسید و مرا با ماشینش رساند.و من از اینکه نمیتونم حتی راه هم برم!کفرم در اومده بود. نمی دونم چرا ما ایرانی ها الان اینجاییم.چطور می تونیم اینجا نباشیم؟نسل فردا با مادرهایی اینچنین کجا خواهند بود؟... ببخشید پست امروز من چندان قابلیت خوندن نداره.نه از نظر محتوا.نه ادبی...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:41 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
....مدتي بود كه به پازل زندگي آدمها فكر ميكردم.اينكه اتفاقات پشت سر هم جور ميشوند و راهها را به وجود مي آورند و تو خود را در مسير يكي از اين راهها مي يابي و مشكل مي توان فهميد كه در آينده ،كداميك از راههاي رو به رو مال تو خواهند بود...
فكر ميكردم به دل.پديده اي كه به وجودش پي برده ام.اين دل به تو پرسپكتيو روشنتري ميدهد،يعني كمك ميكند تا از سطح بالاتري به قضيه نگاه كني،تو را از سطح زمين جايي كه آدمها در هم مي لولند و از آنجا معلوم نيست كدام خيابان كجا تمام ميشود...بلند ميكند و چند متر بالاتر مي برد.از آنجا مي تواني مبدا و مقصد همه خيابانها را ببيني و راهت را بهتر انتخاب كني... و...همانطور كه كرايه راننده اتوبوس را ميدادم و پياده ميشدم...فكر ميكردم به شان انسانها.به اينكه خدا براي همه شان وقت دارد.و چقدر بزرگيم هر يك از ما و همينطور كه غرق در افكارم بودم به سردر دانشگاه نزديك ميشدم.امسال چهارمين سالي است كه به اينجا مي آيم.نميدانم دلم پنهان از جهان هستي خواست كه قطعه اي از پازل زندگيم اينگونه چيده شد.من هرگز گمان نمي بردم كه به اينجا بيايم...راستش... ـخانم مهندس؟! برگشتم:دوستم بود كه با اين فريادش از آن سمت پاركينگ،همه نگاهها را به سمت من و خودش كشاند.ايستادم و منتظر شدم تا برسد.بقيه هم پس از لحظه اي دوباره مشغول كار خود شدند.همانطور كه دوستم نزديك ميشد،با خودم فكر كردم چه بي احترامي بزرگي به من كرده.جدا برخورنده بود!به آدمي كه دل دارد.فكر دارد.خدا برايش وقت دارد.راهها برايش كج و معوج ميشوند.اسم دارد.هويت دارد...بگويند مهندس!اسم شغلش يا مدرك تحصيلي اش را رويش بگذارند.شرم آور نيست؟و شرم آور تر عادت بعضي ها و افتخار آنها به اين موضوع است! بعضي استادهاي ما اگر به خانم/ آقاي مهندس خطاب شوند بهتر پاسخ دانشجو را ميدهند! دانشگاه كه دفتر كارشان نيست.آنها آنجا معلم يا استادند.بايد به نام فاميل يا همين استاد خطاب شوند. در كوچه و خيابان هم آدمها ،آنهايي را كه بي ارزشتر ميدانند(و چه اشتباه فجيعي!است)به نام شغلشان خطاب ميكنند.مثلا داد ميزنند:واكسي!...بعضي وقتها هم اسم كسي را نميدانيم كه خانم يا آقا مناسب است اما فقط در محل كار افراد مجازيم از شغل آنها به عنوان لقبشان استفاده كنيم.مثلا وقتي در تاكسي هستيم مي توانيم از لفظ:آقاي راننده استفاده كنيم.اما اگر همين آقاي راننده باجناغتان باشد و به خانه تان آمده باشد،اصلا به خودتان اجازه نمي دهيد كه بگوييد:آقاي راننده!بفرماييد چاي !...پس چرا به خودتان اجازه ميدهيد در همان مهماني به بغل دستي تان،مكرر و مكر بگوييد:آقاي دكتر بفرمايد شيريني...بفرماييد ميوه...بفرماييد...خانه شما كه مطب نيست!... ـاوه! كجايي؟! اين شيتها رو از دستم بگير دستم افتاد! دوستم رسيده بود!در عرض دو سه دقيقه چقدر فكر كرده بودم! چه موجوديست اين انسان! چقدر وقت دارد و نميداند...مي توانستيم تا به كلاس برسيم با دوستم درباره مقدمه ارائه فكر كنيم و بعد از تحويل كار به استاديكه تازه از ايتاليا آمده بود، ته كلاس بنشينيم و به موضوعات مهم تري كه در زندگي وجود داشت فكر كنيم!
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:26 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
....هميشه وقتي دو دوتا چهارتاهاي منطقي ديوانه ام مي كنند آنهم بدون اينكه پاسخي به من بدهند...سعي مي كنم به ياد بياورم كه پديده اي در وجود انسانها هست به نام دل.اين دل همان قطره ايست كه مي تواند به درياي بيكران ان بالا وصل شود و پرده ها را كنار بزند.مي تواند سبب شود دودوتا نشود چهارتا!
مي تواني با اين دل حرف بزني و اين دل توست كه اگر شفاف باشد پيش از زبانت به طرف مقابل سلام مي دهد و شما آشنا خواهيد بود نه دو بيگانه با هم. آري همه اينها را ميدانستم اما هرگز صداي اين دل را نشنيده بودم. كمتر از دو ماه پيش براي لحظه اي اين صدا را شنيدم.پر بود از شور...مي تپيد. اين صدا به قدري ژرف بود كه پس از ان ديگر هيچ چيز برايم اهميت سابق را ندارد.حتي تولد وبلاگ عزيزم را هم تبريك نگفته ام!آشتي جونم!به پاي بي معرفتي مگذار! آشتي كه وبلاگ است و گرچه براي من موجوديست سرشار اما...بيچاره!دل ندارد.پس نمي توانم برايش بهترينها را آرزو كنم اما براي شماها كه انسانيد و دل داريد آرزوي بهترين را دارم.چرا كه اكنون حس ميكنم بهترين زندگي براي يك انسان اين است كه صداي دلش را بشنود.حتي اگر شده...براي يكبار.
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:9 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...پس از چند ماه كه خواهرم،عزيزم،رفيقم،همدم و هم گريه ام،پرستار دلسوز روزهاي نوزادي ام را ديدم...دلم لرزيد.خواهرم بسيار زيبا شده بود.دلش آرام...نگاهش عميق و چهره نوراني اش اهورايي تر از پيش شده بود.او داشت مادر ميشد و تا رسيدن به اين مقام مقدس،كمتر از يكماه فاصله داشت.
من و مادرم به تهران رفته بوديم تا اين گل زيبا و جوانه سبز درونش را به خانه پدري بياوريم.اگرچه قدرت خداي يگانه را بي هيچ آزموني باور دارم و در ايمانم به وجودش شكي نيست،اما...هر لحظه به دل خواهرم نگاه ميكردم و مي پرسيدم:اينجا،تو دل تو...يك انسان نشسته؟ و خواهرم با اينكه پزشك است لبخندي ميزد كه:خودم هم باورم نميشود.كوچولوي ما هم تا رفع ترديد كند،گاهي تكانهايي ميخورد و از همه دل مي برد...تا اينكه چند روز مانده به رسيدن مسافر كوچولو...فرشته ها به زمين نزديك تر شدند و گوشه اي از اتاق خواهرم را آب و جاروب كردند.دائم در آمد و شد بودند و دل ما را بي تاب تر ميكردند... پدر مسافر كوچولو و خانواده اش هم پس از مدتي به خانه ما امدند و همه با هم چشم در راه رسيدن نوزاد نورسيده نهاديم... عاقبت روز موعود فرا رسيد...۷/۷/۱۳۸۷ .همه به گمان اينكه زمان عمل يگانه خواهرم،پس از افطار است در پي كاري بوديم...كه ناگهان خواهرم از بيمارستان تماس گرفت كه صدايم مي زنند براي اتاق عمل.... چيزي ، بينابين بغض و خنده گلويم را مي فشرد...شاد از رسيدن زيباي در راهمان و مضطرب از دردي كه در انتظار بدن خواهرم نشسته بود.با عجله خود را به بيمارستان رسانديم...من ذكر مي گفتم و از خدا مي خواستم خواهرم را ياري كند.كه...همسر خواهرم همراه با داي اذان از طبقه بالا از را رسيد و از گريه آميخته به خنده اش دانستيم كه فرشته كوچكمان به سلامت رسيده...با داي فرياد شادي خودم به خود امدم!اشك مي ريختم...ادر كنار عمه و پدر و مادربزرگها و پدر بزرگ كودك.به دايي اش هم فورا با تلفن خبر دادم و او هم از راه دور با ما شادي كرد.و اما مرد ديگري هم در كنار ما بود كه آزادانه تا بالاي تخت دخترش رفت و شانه پزشك معالجش را فشرد...نخستين كسي بود كه چهره بي گناه نوزاد را ديد و بر ان بوسه زد...تا طبقه زيرين بيمارستان آمد و با ما،از شادي گريست.كنار پدربزرگ ديگر نوه اش نشست و دستهاي لرزانش را فشرد.او...پدرم...با ما و سايه اش بر سر ما بود. بين انها كه در بيمارستان بودند شيريني پخش كرديم و شادي كرديم.و بارها و بارها خداي را سپاس گفتيم... مادر و پدر نورسيده،وجود چون ماهش را ماهان ناميدند و همه،به ستايش اين موجود مقدس نشسيم. ماهان،عزيزم.به دنياي شلوغ ما خوش آمدي.شب تاب كوچولو،شب هايمان را روز و تلخي هايمان را شيرين نمودي.زيباي من...از زمانيكه آمده اي بيشتر در خوابي و يا شير ميخوري.اما گاهي در خواب ميخندي.كاش خداي خوب زبانت را باز ميكرد تا بگويي فرشتگان نگهبانت چه شكلي هستند.اما آنقدر به گرد اين كره خاكي الوده ايم كه دانست اين زيبايي ها بر ما روا نيست. بگذار تا اين روزهاي شيرين بر تو گوارا باشد و كامت را تا ابد شيرين كند.عمري روشن و طولاني و با سعادت و پيروزي بر سياره زمين برايت آرزومندم. عزيز دلم،خوش آمده اي.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:35 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...هديه آسماني،فرشته كوچك ما،مسافر كوچولو...درود!
حال شما؟!ميدانم كه دوران خوشي را ميگذراني.آنجا تو دل ماماني لم داده اي اما هنوز نيامده در دل همه جا باز كرده اي. عزيز دلم،نميدانم چقدر از اوضاع و احوال دنياي بيرون خبر داري...من كه پيش تو مامان و بابا جانت نيستم اما باور كن دلم برايت پر مي كشد خاله جان.البته دو روز ديگر بايد براي كارهاي پروژه ام سري به آنطرف ها بزنم و استادم را ببينم و از همين حالا دلم را صابون زده ام كه چند ساعتي كنار دل بزرگ مامانت بنشينم و با تو حرف بزنم! زيباي خواستني...يكي دو ماه است كه ورزش را شروع كرده اي! خواهرم كم كم داشت نگرانت ميشد چون تو مدتها ساكت بودي و تكان نمي خوردي! اما من اصلا نگران نبورم چون ميدانستم هنوز سوار قطار نشده اي و ايستاده اي تا خوب دعاهايي را كه سپرده ام به گوش خدا برساني و بعد هم دل سير با فرشته ها و خداحافظي كني و روي زمين بيايي،به همين خاطر طول كشيد تا روان بي گناهت به جسم كوچك و لطيفت بتابد و تكان بخوري... البته پيش از اينها بود كه يكي از دوستان مادرت به شيوه سنتي!كمي نمك روي سر مامانت ريخت و او هم بي اختيار بالاي لبش را لمس كرد!پس همه نتيجه گرفتند كه شما آقا هستيد! مدتي بعد از آن هم زمان سونوگرافي رسيد و...ميداني نتيجه چه بود؟!شما پاي مبارك را روي آن يكي انداخته بوديد و هيچكس نفهميد كه شما دختريد يا پسر؟! با اينحال در روايات هست كه والدين شما شروع به خريد اسباب بازيها و لباسهاي پسرانه كردند و شست ما هم خبردار شد كه....بله...! اما چه حساب كتاب هاي ما مان و بابا هم غلط از آب دربيايد چه درست...دوست داشتني تريني براي من. چند ماه است كه همه دارند برايت اسم انتخاب مي كنند! اماخاله جان به نظر من اسم آنقدر ها هم مهم نيست!تا حدي كه اسم شما خواستني باشد و بتواني دوستش داشته باشي كافي است اما عزيزم اسم شما هرچه كه باشد براي من و براي همه خانواده ات عزيزي و وجود توست كه نامت را زيبا ميكند نه نامت تورا. شايد بخواهي بداني در اين روزها چه نامهايي برايت انتخاب كردند و چه كساني؟!كه البته چون من از دور اخبار را مي شنوم همه را نميدانم.شايد يكي از انها مال تو بشود شايد هم هيچيك. :نوتريگا.كريشنا.آروين.آريانا.بهرام.آريامهر.ماهان..... مادربزرگت /مامان بابا/:رائين مادربزرگت/مامان مامان/:كوروش به خصوص پدرت نامهاي متعددي برايت پيدا مي كند! هر كدام كه احبش شدي مباركت باشد و تو را بزرگ و عزيز و پيروز معرفي كند. اين هم از اخبار اينطرف..در آمدن نه عجله كن و نه به تاخير بيندازش كه گرچه اين جهان سراسر ملاطفت و نيكويي نيست اما در انتظار چون تويي نشسته كه زشتي هايش را زيبا كني. دوستت دارم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:58 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...گاهی زود می پیچم...گاهی یک فرعی را فراموش میکنم...گاهی خسته ام...گاهی..گاهی هم چنان از نور و شادی لبریزم که چشم از آسمان برنمیدارم و...پس از مدتی خود را در حال سقوط از پرتگاهی می یابم...یکی از همان پرتگاههای خطرناک که در وجودم هست.در وجود هر آدمی هست...
چند هفته ای بود که حال خوشی نداشتم...درونم خسته بو د و احساس بیهودگی میکردم.همه چیز در اطرافم یخ زده بود و منجمد شده بود.درونم هم در گرمای آزاردهنده تابستان میگداخت اما اب نمیشد.... یکروز از همین روزها که تکراری شده بود،دوباره شروع شد: آفتاب صبحگاهی به پلکهایم تابید و بیدارم کرد،به اجبار چشمهایم را باز کردم و دوباره فورا بستم.میدانستم صبح شده و ساعت هم حتما از ۷ گذشته بود چون گرمای آفتاب را تا کمرم حس میکردم.با اینحال دوباره پتو را روی سرم کشیدم.چقدر احساس بدبختی میکردم! به این فکر میکردم که چند صبح تابستانی را روی بام خانه پدری آغاز کرده ام...چند بار خورشید بر من و این بام خسته تابیده و بیدارمان کرده؟!بارها و بارها و بارها...از زمانیکه ۶۰ سانتیمتر بوده ام،تا امروز که ۱۶۰ سانتیمتر شده ام.و در تمام مدت جایم را دقیقا در همین نقطه بام انداخنه اند.و من...همچنان همانجا مانده ام. تکرار.تکرار.تکرار.اینهمه تکرار برای چیست؟ به هر زحمتی هست خودم را وادار میکنم تا برخیزم و روز جدید را شروع کنم.از پله ها که پایین می ایم صدای چند خانم خانه دار را می شنوم که از زیر پنجره میگذرند.با شور و اشتیاق عجیبی حرف میزنند.گوشهایم تیز میشوند!:صحبت سر تعطیلی مدارس و کلاسهای تابستانی بچه هاست. باز هم تکرار.:تعطیلی مدارس...کلاس تابستانی...مدرسه...کلاس کنکور...کنکور...رشته ای که انطور که باید نیست...کار/بیکاری...ازدواج... و مدرسه بچه ها...کلاس تابستانی بچه ها...انحراف اخلاقی بچه ها(از آنجا که هیچ پدر و مادری در جوانی منحرف نشده اند و در زمان انها این چیزهاااا نبوده!تنها این مرحله برای آیندگان است!)...کنکور بچه ها...ازدواج بچه ها.... با بیحوصلگی ابی به صورتم میزنم و از همانجا صدای مامان را میشنوم که با تلفن حرف میزند: -نه! خدابیامرز شد؟!آخه! ...بله!امروز می پرسیم:نه!قبول شد؟~چی؟!پزشکی؟!آزاد؟! فردا می پرسیم:نه!ازدواج کرد؟!شوهرش دیپلم هم نداره؟! پس فردا:نه!جدا شد؟!چرا اینها که با هم خوب بودند! روز بعد:نه!بازنشست شد؟! راستی حقوق بازنشستگی شما رو دادند؟!مال ما رو که نداده اند هنوز... روز بعد تر... :...خدابیامرز شد؟!... .......تا روزهایمان تمام شود و بالاخره کسی بگوید:خدابیامرزدش. تکرار.تکرار.تکرار.تکرارعمرهای چند ساله ما بر روی این زمین چند میلیارد ساله.با خودم فکر میکردم به دنیا.دنیایی که میلیونها سال پیش از من بود و میلیونها سال پس از من هم به حیات خود ادامه خواهئد داد...و زندگی من مثل یک نقطه کوچک و بی ارزش بر آن خواهد ماند و خیلی زود محو خواهد شد. ...سرم درد میکرد.چند روز بود که سرم درد میکرد....کار طرحم در نمی آمد.و نه من و نه استادم نمی فهمیدیم چه اتفاقی افتاده؟!کارهای نیمه کاره و رد شده روی میزم تلنبار بود.امتحانها شروع شده بودند و من...اگر تنها دلیلی برای بودن و ادامه دادن می یافتم به امتحانات هم میرسیدم. گوشه ای نشستم.یادم آمد که مدتهاست از صمیم دل به آسمان لبخند نزده ام...با دیدن پروانه ها به وجد نیامده ام...احساساتم کرخت شده بودند...میدانی؟!من مرده بودم! به اتاقم رفتم:مجسمه بودا...گانشا...زرتشت...مسیح مصلوب...تصاویر مقدس...کتابها...احاطه ام کرده بودند اما خدای من!چرا دیگر با دیدنشان دلم نمی لرزید؟! بی اختیار نشستم...از دورهای درونم چیزی میگفت بگو...بگو...و جمله ای عربی به یاد می اوردم:اقرا باسم ربک الذی خلق... دهان باز کردم.دهانی که تهی از واژه بود.اما...ناگهان چیزی از درونم جوشید و فریاد زد:یا مریم عذرا!به رنجهایی که کشیده ای و به گناهی که مرتکب نشدی و به خاطرش در روح شکنجه دیدی...یاریم بده... چشمهایم را باز کردم...تمثال مریم مقدس رو به رویم بود نگاهم به عیسی نوزاد افتاد که گویی از همانجا..در آغوش مادر میگفت:به سوی من آیید ای تمامی گرانباران،من به شما ارامی خواهم بخشید... و من...تمام باری که بر شانه هایم سنگینی میکرد را بر زمین گذاشتم...تمام خستگی هایم...مردگیها و افسردگیهایم را. پوششی سپید بر سر گذاشتم و حس میکردم که نیروی دستهای بانوان آریایی در دستانم جاری میشوند ...همان دستها که سالیان سال در طی قرون و اعصار به نشان روشنایی خرد در آتشکده ها مشعل افروختند و امروز....با دستان من شمعی روشن میکردند و در اتاقم میگذاشتند. رو به شمع ایستادم دستها را به بالا گشودم و از سخنان زرتشت خواندم...:ای دانای بزرگ هستی بخش،ای خدای یگانه،سرم در نمازت خم است و دستهام افراشته... و همچنان که میخواندم...گویی آتشکده های خفته در تاریخ برپا شده و با من هم آوا میشدند...گویی نیاکانم بیدار میشدند و با من میخواندند...گویی که پاکان همه زمزمه میکردند...گیاهان سبز که از این خاک ریشه گرفته بودند به یاد می آوردند و نیایش میکردند...به زبانهای گوناگون ...و با یک موسیقی...و در هم می آمیختند و در وجودم می پیچیدند و بیرون می تابیدند و بالا می رفتند... پس از آن تجربه ناب،حس میکردم که با تمام وجود زنده ام.آری زندگی من دیگر نقطه ای نبود که در یاد جهان گم بشود...که این زندگی با ریشه ها...با گذشتگان پیوند خورده بود و به قدر تمام سالهای دنیا زنده بود و می تواند که به اندازه آینده دنیا زندگی کند تا ابدالاباد چرا که من نیز روزی در دستان دوشیزه ای جاری خواهم شد و شعله خردی خواهم افروخت...من هم روزی با نوایی مقدس خواهم امیخت و به اوج خواهم رسید... تنها اگر در روزهای زندگیم زنده باشم و زندگی کنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...با عجله وارد شدم.آمده بودم تا چیزی بردارم و بروم.در تاریکی غلیظ ، زیر انبوه کاغذها ، مدارک، اسکیسها ...طرحهای نیمه کاره یا تایید شده ، تراشه های مداد،افکار کوتاه و بلند که به دور خود می پیچیدند...چه اوضاعی! هنوز به کامنتهای دوستان هم پاسخ نداده ام.مدتی است که کسی چیزی از من می پرسد و فرصت نمیکنم به او پاسخ دهم...وای! ایمیلها! هنوز پاسخ تبریک سال نو دوستانم را هم نداده ام....پیدایش نمیکنم...کجاست؟!حتی زیر میز را هم گشتم.نیست! باید فورا ساعت مچی ام را بردارم و دوباره وسط دنیای پر هیاهو با آدمهای رنگارنگش شیرجه بزنم...
برق رفته...با عجله پنجره را باز میکنم تا نور ضعیف برق کوچه کمکم کند و زودتر ساعتم را پیدا کنم.ناگهان کنار پنجره...در دل تاریکی فضا،موجود ضعیف و پژمرده ای می بینم که به من خیره شده.می ترسم!از نحیفی و رنگ پریدگی اش...از نگاه پر اندوه و خیره اش...همچنان چشم در چشم به هم نگاه میکنیم...چیزی که می بینم دختری است تکیده با رخساری زرد و خشمی پنهان پشت دندانهای کلید شده اش.چنان نگاهم میکند که انگار چیزی از من طلب دارد.چیزی بزرگ...شاید به قدر زندگی! جرات میکنم و نزدیکتر میروم.نگاه از من بر میدارد و به زمین میدوزد.خم میشوم و دقیقتر نگاهش میکنم...این دختر با آن چشمهای گود افتاده و موهای ژولیده و عینک غبارآلودش...شباهتی دور به کسی دارد که مدتهاست می شناسمش... گویی که افکارم را میخواند!تا این فکر از سرم گذشت...با عصبانیت،برگشت و زهر نگاهش را در صورتم ریخت...صدای لرزانش بلند شد که:تو!تو مرا می شناسی؟!تو فقط روزی چند بار در آینه موهایم را مرتب میکنی و دنبال کارت میروی.تو...تو اصلا حواست به من هست؟!حتی یکبار هم از من تشکر نکرده ای!دائم از من ایراد میگیری...چانه اش لرزید و با بغض ادامه داد:تو...تو...حتی یکبار...یکبار هم مرا نبوسیده ای.... و بعد زیر گریه زد.... همانطور ایستادم و هاج و واج نگاهش کردم....با احتیاط نزدیکتر رفتم و با لحنی که سعی میکردم مهربان و مطمئن باشد پرسیدم:اسمت چیه دختر خانوم؟! وسط هق هق گریه اش گفت: انقدر با من حرف نزده ای که اسمم هم یادت رفته...آنقدر به دنبال اهدافت دویده ای...آنقدر به برخوردهایت با این و ان فکر کرده ای...که حتی اسمم هم یادت رفته...منم!نیلوفر! به خودم نگاه کردم که از فشار خواسته های به جا و نا به جای من پشتش خم شده بود.که توقع نوازشی از من داشت و من...مدتها بود که بی مهری و دشنام! نثارش میکردم.از خودم خجالت کشیدم... ساعت و زمان قراردادی ادمها را فراموش کردم...موهایش را شانه زدم...بدن سردش را میان بازوهایم فشردم...و...از آن روز سعی میکنم تا بیشتر با او وقت بگذارم...گرچه هنوز هم لجباز و یکندنده است و خیلی پاسخم را نمیدهد...اما میدانم که باید بیش از این با او تنها باشم...زیر نور خورشید گرمش کنم...با او به جمع دوستانم بروم و او را از هیچیک از آنها کمتر ندانم و برایش قدر و شخصیت قائل شوم. گاهی پیش می آید که در سرویس دانشگاه دوستی انتظار دارد تا کنارش بنشینم و تمام مسیر را به بدگویی پشت همکلاسیها و... بگذرانیم.اما خودم از من میخواهد تا با او تنها باشم و من با کمال میل می پذیرم.ما در سکوت به دنیا نگاه می کنیم و لذت می بریم.او بسیار کم حرف است بطوریکه هنوز هم گاهی وجودش یادم میرود.اما سعی میکنم که ازارش ندهم و با ملایمت با او حرف بزنم.... این روزها....بوی خاصی در فضاست...گویی گیاهی تازه سر از خاک به در می اورد...گویی که پرنده ای از سرزمینهای دوردست قصد دارد تا گوشه ای از حیاط خانه ما لانه کند...گویی که خانه منتظر است...منتظر میهمانی ناخوانده... در این مدت دوستانی از من رنجیده اند...دوستان دنیای بیرون و یا دوستانی مجازی...از همه انها معذرت میخواهم.میدانم که حالا دانسته اید که وجودم از من خواست تا از اتاق در هم ریخته و اشفته ام بیرونش ببرم و کمتر با ذهنیات و دنیای مجازی مشغولش کنم...او از من خواست تا بگذارم دنیای واقعی را بهتر ببیند.امیدوارم که مرا ببخشید.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...سفر هفده روزه ام به هند،داشت به دقایق آخرش میرسید....به فرودگاه بمبئی رفتیم و من،که سرشار بودم از روح خدا...بین ایرانیانی که در فرودگاه می دیدم احساس غربت میکردم!حس می کردم اینها مردم من نیستند!گویی که بیگانگانی بودند...میخواستم تا به بهانه ای در هند بمانم!...
از این حس جدید حسابی گیج و البته شرمسار بودم و به زبان نمی آوردم که نمی خواهم به ایران عزیز بازگردم....اما عجیب بود...این اولین مسافرت من به خارج از کشور نبود.در مسافرتهای خارجی قبلی ام...روزهای آخر سفر به کندی میگذشت و من برای گام نهادن به خاک میهن نازنینم لحظه شماری میکردم.پس این بار چه سبب شده که ماندن را شیرین تر از بازگشتن می بینم؟! پروازمان حدود چهار ساعت تاخیر داشت.و من در بین هموطنانم چون بیگانه ای تنها نشسته بودم و به صحبتشان با هم گوش میدادم...دختری میگفت:...آره!مچشو با پسره گرفتم...شتر سواری که دولا دولا نمیشه جونم.... دیگری میگفت:نه بابا این دست بندمو از همون دبی گرفتم ....نگینهاش براق تر از مال ساراست!!! از رنگ مو و...هم زیاد شنیدم.تکیه کلامهای جوانان ایرانی به نظرم خوابی بود که سالها پیش میدیدم و از به حقیقت پیوستن دوباره این کابوس به وحشت میافتادم.... از طرفی از خودم خجالت میکشیدم که تا این حد باورهایم سست بوده! که مردم کشور دیگری را بر هموطنانم ترجیح میدهم.البته من همیشه دنیا را وطن خود میدانم اما روانم در هر گوشه دنیا،التهاب بازگشت به ایران را داشت.من همیشه در برابر حیرت دیگران که می دیدند در ایرانم میمانم و قصد ماندن دارم...با سری افراشته میگفتم:خانه،معنای عمیقی دارد...خانه یعنی عشق...یعنی همیشه جایت خالیست...خانه ،همیشه خانه است و اگر ویرانه هم باشد برایم جا دارد و من مسئول آبادانی اش هستم... با اینحال زمانی که در فرودگاه مهرآباد خانواده عزیزم را دیدم که به استقبالم امده بودند...میخواستم تا شیشه ها را بشکنم و هر چه زودتر در آغوششان بگیرم و غرق بوسه شان کنم....در کوچه و خیاباها هم ته مانده های بوی نوروز را به درون میکشیدم و لبریز میشدم از حیات...ایرانم را مثل همیشه دوست میداشتم و به ایرانی بودنم می بالیدم. ...هشت روزی میشود که بازگشته ام...در آغوش خانه در کنار عزیزانم...کم کم به خانه عادت کردم!و عشق همیشه ساکن در دیوارهایش وجودم را لمس کرد...اما در این روزها تا فرصتی می یافتم با خودم کلنجار میرفتم که چه طور جایی را آشناتر از وطن یافته ام...چه طور نمیخواستم باز گردم....به این خاطر بود که نیامدم تا زودتر به شما دوستان خوب سلام بگویم ...و بگویم که سال تحویل در کنار هفت سینی که چند سین ساده بیش نداشت...در کنار معبدی لبریز نور...به یاد همه تان بودم. راستش قرار بود تا این نوشته جور دیگری باشد...با عکسهای بامزه ای که از میمونها گرفته بودم...تصاویری که زندگی صلح آمیز انسانها در کنار حیوانات را نشان میداد....اما با خود گفتم که کم و بیش از این دست گفتار شنیده اید یا دقیقتر از من دیده اید...بگذار تا از حسی بنویسم که برای خودم غریب تر از تمام عجایب هندوستان بود. ...مردم،آنجا ساده بودند...هیچکس نقاب نمیزد و همه شفاف بودند و باطنشان پیدا بود...بیش از نیاز نداشتند و قناعت و سادگی از همه جا می بارید...در خیابانهای شلوغ ،آرامتر از همیشه بودم!هیچ فکری به سراغم نمی آمد...ساعتها در کنار اقیانوس هند نشستم یا قدم زدم چند بار با کشتی به روی ابهایش شناور شدم و هر بار با دیدن ان بیکرانه...وجودم را از یاد بردم.... ...آنجا...چیزی بین جمعیت جوشانش ،موج میزد:ایمان.من مسلمان معتقدی دیدم که چند ساعتی از وقتش را صرف یافتن آدرسی برایم کرد...درحالیکه مرا نمی شناخت.زرتشتیانی که ایمان عمیقشان به گریه ام می انداخت ...هندو ها...بودایی ها...آدمهایی که پرستش سوهای متفاوت داشتند اما چون معتقد بودند هر جنبنده ای را خواهر و برادر خود میدانستند.آنها باور داشتند که جماد و نبات و حیوان خواهر و برادرهای جوانتر انسان اند.... ...این سخنان آشنا را پیش تر در اشعار و مکاتب کهن ایران زمین خوانده بودم...اما در رفتار مردم ام نمیدیدم...تصمیم گرفته ام تا روح خدا را در وجودم حفظ کنم و گرچه دشوار است اما...نقابم را از چهره بیندازم و شفاف تر شوم....امیدوارم که هر ایرانی ظواهر زندگی را بشوید و گوهر انسانی اش را عزیز تر بداند...آنگاه است که در وطن عزیزمان...با هر دیدگاهی...کاملا راحت خواهیم بود و به قصد زندگی بهتر!ایران زیبا را ترک نخواهیم گفت .
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:9 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...چند روزیست که پرنده های سحرخیز با شور دیگری نغمه سر میدهند...حیاط خسته خانه مان دیگر بار مهربان شده و آغوشش را به روی گنجشکهای شلوغ و شیطان می گشاید...خاک باغچه بیدار شده و رو به اسمان نفس میگیرد...آسمان آبی تر شده و خورشید،شادمان تر از گذشته در ان نور افشانی میکند...بوته نازک یاس برگهایش را تکانی میدهد و شمشادها که همیشه سبز بوده اند،سبزتر میشوند و برگهای نو میرویانند....
باید برخاست و به رسم کهن بانوان و دوشیزگان ایران زمین همراه با طبیعت به پیشواز بهار رفت...آری باید حیاط را آب و جاروب کنم...اسپند و کندر بر آتش نهم و سرود سپاس و شکرگزاریم را با نوای مقدس اوستا و گاتها بیامیزم..... باید برای آنها که هنوز بر سیاره زمین میزیند آرزوی تندرستی و شادکامی کنم....باید از سالی که میگذرد سپاسگزاری کنم و بخواهم که سال بعد را با مهر جای خود بنشاند...باید از خدا بخواه تا سالی که در راه است ،روزهای خوبی به ارمغان آورد...باید برای درختها...آبهای روان....چارپایان سودمند...پرندگان...و....آنچه که در انتظار نو شدن جهان نشسته به نیایش بایستم.باید...آری باید برای درگذشتگان دعا کنم.و بخواهم تا در سرای سرود ارام گیرند و با نیروی پاکشان جهان را برای هستان نیک بخواهند.... باید باز هم مثل هر سال در برابر خدای مهربان بایستم و با خط زدن یکسال دیگر از زندگیم اشک در چشمانم حلقه بزند و باز هم کودکانه نگاهم را به ان آفریننده دانا و توانا بدوزم و با مهرش سرشار شوم از زندگی..... ....بهار را دوست دارم.و میخواهم تا بی نهایت برایش بنویسم....میخواهم از ماهی سرخ کوچک تا دل نگران غنچه های رز تا مردم دستپاچه که از بهار جا مانده اند.....بنویسم.اما...امسال باید مثل سال خوب و پر برکت۱۳۸۶ بار و بنه را جمع کنم....امسال دیر تر از بهار به خانه باز میگردم! راستش....سال ۱۳۸۶ آخرین هدیه اش را به من داد:آرزویی خفته در رویاهای کودکیم را بیدار کرد و براورده نمود:سفر به هندوستان! آری...امسال به یاری خداوند در معابد کهن هند به زانو خواهم افتاد....در برابر ایمان و قناعت مردمانش اشک خواهم ریخت....و ششم فروردین...خجسته روز پیدایش پیامبر اندیشمندم:زرتشت را در بین پارسیان هند جشن خواهم گرفت...راستی روز تولد خودم(پنجم فروردین) هم در خانه نخواهم بود.پارسال هم نبودم اما هدیه فوق العاده جشن تولد پارسالم از زندگی...حضور در آتشکده آذرگشنسب بود و من هنوز برای این هدیه از زندگی سپاسگزارم. ....پروردگارا سالی که میگذرد را در زندگیمان نیکئ گردان و سالی که میآید را متبرک نما و یاریمان ده تا در سال جدید به تو نزدیک تر گردیم و افسانه شخصی مان را در یابیم و در راهش گام نهیم. خداوندا بگذار تا قلبهایمان همواره از نامت بلرزد و از عشق به تو لبریز شود....مهربانا بگذار تا نور آسمانیت بیش از پیش بر تنهای خسته و خاکیمان بتابد و ما جمله نور شویم و ....در پایان سالی که می اید بتوانیم کمی سرهایمان را بالاتر بگیریم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان خوب مجازی من...یکی از برکات سال ۱۳۸۶ شما بودید که در کنار هدیه قشنگ دیگر این سال:وبلاگ آشتی، لحظه هایم را روشن تر کردید.دوستتان دارم.بهاری خرم و سالی نکو از پس ان برای همه شما نازنینان ارزومندم. یادتان باشد که شاید امسال من هفت سینی نداشته باشم...پس سر هفت سینهایتان به یاد من باشید و برایم دعا کنید...به هر زبانی که میدانید...چرا که دلهای سپیدتان پیش از زبانها به سخن می اید.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روزی حالم اصلا خوب نبود.با اینکه امتحانات و تحویل پروژه های سنگین تمام شده بودند و تعطیلات کوتاه بین ترمها آغاز شده بود اما من...یک گودال بزرگ میدیدم که در عمیق ترین زاویه پنهان قلبم کنده شده...
درست روزی که آخرین پروژه را که سنگین ترین و پرکارترین شان هم بود را با موفقیت تحویل دادم...بر خلاف انتظارم نه خوشحال بودم و نه احساس سبکی میکردم...همان شب اتفاقی با یک استاد نقاشی صحبت میکردم و او گفت:مدتی که روی پروژه ات کار میکردی و بی خوابی می کشیدی...روحت بزرگ شده بود و حالا حس میکند که زندگی عادی برایش سخت و تنگ است. با این حرف کمی ارامش یافتم اما هر چقدر سعی کردم که از این بزرگ شدن روح!استفاده کنم و لا اقل کتابی بخوانم و التهابش را بخوابانم...نشد که نشد! راستش داشتم شک میکردم که این استاد تشخیص درستی داده باشد...تا اینکه خودم روحم را معاینه کردم!و آن گودال بزرگی که گفتم به چشمم خورد....اصلا نمیدانستم چه باعث ایجاد آن شده...فقط میدیدم روانم به شدت خسته است و قلبم سوراخ شده!نمیدانستم چطور وصله اش کنم یا به عبارتی چطور گودال بزرگ را پر کنم... تا دو سال پیش وقتی حس میکردم روحم زخمی شده...با دست های خودم پاره پاره اش میکردم...آن هم در برابر معبود و معشوق ازلی...بعد پاره پاره های روح خسته ام را به پایش میریختم و او...معجزه آسا روحم را با عشق از نو می چسباند و من دوباره متولد میشدم...میخواستم تا دوباره همین شیوه را پیاده کنم اما... من با ساز مقدس و عزیزم...دف بود که وجودم را قربانی میکردم...اما حالا دو سال است که دستم به ساز نمیرود.از همان شب که از کلاس دف بر میگشتیم و بابا حالش بد شد و با عجله خود را به خانه رساندیم...رنگ پریده بابا...آمبولانس...جیغ من...ناله های بابا که میگفت:خوب میشم...دستپاچگی مامان...همسایه ها...بیمارستان....نه!دستم به دف نمیرود... میدانستم و میدانم که فاصله ای باید تا باز هم شوریده سر دف بر دست گیرم و عشق خداوندی طلب کنم...اما این فاصله بر من سخت گذشته بود و حالا...این گودال عمیق.... خسته و نالان در برابر خدا ایستادم:"بیا!این من.این بار دشنه ندارم...تو خود پاره پاره ام کن و دوباره بساز... و چه دردی داشت این دوباره ساخته شدن....فردای آن روز خداوند مرا به کلاسی هدایت کرد که هرگز گمان نمی بردم در آن حاضر شوم...یک کلاس موسیقی...استاد نیامده بود...به مادر م گفتم:قسمت نیست ارگ یاد بگیرم!...میرم هفته دیگه میام...و مادر با تعجب نگاهم میکرد اما من در دل میدانستم که از لمس ساز دیگری شرم دارم...من هنوز با سازم وداع نگفته ام.... در این فکرها بودم که استاد جوان و پر انرژی کلاس آمد.مادرم فورا گفت که:دخترم نیلوفر آمده تا خدمتتون ارگ یاد بگیره...البته هدفش پیانو هست اما... استاد:خب.باید با ارگ شروع کنه... و رو به من:خوش امدید....درمانده وارد کلاس شدم.استاد از دختری که کارش خوب بود خواست تا مطالب اولیه را یادم بدهد و بعد خودش همه را برایم دوره کرد تا مطمئن شود یاد گرفته ام و یک آهنگ ساده داد تا تمرین کنم.اولین بار بود که کلاویه های ارگ را لمس میکردم...در دل از سازم عذر خواستم و با بغض شروع به نواختن کردم...اما چیزی نگذشت که ریتم شاد اهنگ مرا به وجد اورد و در کمتر از ده دقیق درست اموختمش...استاد گفت:خوبه!و نت جدیدی به من که دیگر نه تنها اکراه نداشتم که به وجد امده بودم آموخت. آهنگ دوم سخت تر بود ولی باز هم میزان به میزان نواختم و استاد محکم گفت:آآآآآآآآآآآفرررررررررررین! از ساز جدید هم خوشم امده بود و دیگر احساس نمیکردم که به دف خیانت میکنم...استاد عجله داشت اما کمی درباره اینکه قبلا هم موسیقی کار کرده ام صحبت کردیم و این بار به جای جملات غم انگیز گفتم:بین من و سازم فاصله ای افتاده که خدا میخواهد با موسیقی پر شود. امروز صبح با وجد عجیبی بیدار شدم...با عجله خواستم تا به تمرین درس جدید ارگ بپردازم و احساس کردم...که این ساز هم حالا من و روانم را نزد معبود میکشاند اما به شیوه خودش...نرم و ارام بر زخمهایم مرهم میگذارد و میخواهد تا با عشق جاری در هستی همراه باشم...من امروز توانستم تا دوباره به ذره ذره وجود عشق بورزم...به درخت...به آسمان....به اتاق همیشه ام...به کتابها...به آدمها...به مادرم. و چه روز خجسته ای است امروز.شروع مهر ورزیدن دوباره ام مصادف شده با زیبا جشن اسفندگان...روز مهر و دوستی.روز بزرگداشت مقام مادر و زن در ایران باستان... روز عشق. سالهای گذشته گمان مبیردم این روز مخصوص آدمهایی است که کسی دارند برای عشق ورزیدن.اما امسال میدانم این روز برای همه انسانهاست...انسانهایی که خداوند مقدر کرده تا با عشق زنده بمانند و مهر بورزند تا باشند.امروز روزیست که باید همه را ببخشیم و دل را خانه تکانی کنیم...روزیست که شاید باید گونه جدیدی از مهر ورزیدن را تجربه کنیم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:24 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||