آشتی
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
آشتي خوبم اين چند روزه خيلي فكر ميكنم درباره خيلي چيزها،آنقدر كه تلافي روزهاي خالي ماندن ذهنم دارد در مي آيد.زماني بود كه داشتم آني ميشدم كه دوست داشتم ،يعني هميني كه هستم.خودم را دوست داشتم و تلاشها و فكر كردنها يم براي ساختن خودم داشت نتيجه ميداد :داشتم هرازگاهي صداي قلبم را ميشنيدم،كودك درونم ديگر بي هيچ خجالتي در صحنه هاي زندگي جست و خيز ميكرد و من راست ميگفتم،همچون يك كودك.و من فكر ميكردم،مي نوشتم،گرچه نه به انسجام و تداوم روزهاي نوجواني اما مي نوشتم و خوب هم . حالا ميداني چيست؟نه اينكه فكر كني دوباره آمده ام سرت را درد بياورم و از طوفانهاي درونم بگويم .نه.راستش...او كه آمده تا تنهايي هايم را كم كند ،گاهي در لفافه ميگويد كه چرا بچه گانه فكر ميكني....بزرگانه تصميم بگير و فكر كن.ديشب گفتم :حوصله كار كردن نداشتم،نشستم و فكر كردم.شايد منظورم را درست نفهميد چون اصلا نپرسيد كه درباره چه فكر ميكردي،گفت:چرا انقدر فكر ميكني؟زندگي نيازي به اينهمه فكر كردن ندارد.... و...من هم نگفتم كه چند روز است درباره تناقض هاي زندگي آدمها فكر ميكنم،درباره اينكه ما انسانها اغلب چيزي را به جان دوست ميداريم و به ناگاه قربانيش ميكنيم تا چيز ديگري بيابيم... نگفتم چون دست خودش نيست و وسط اينجور حرفهاي من حوصله اش سرميرود،نه كه نفهمدشان،خوب هم ميفهمد،اما نميدانم چرا نميخواهد كه من بگويم،از ژرفاي انديشه ام.شايد روزي گله كند كه چرا اينها را به خودش نگفته ام،اما من نميخواهم كسي را مجبور به كاري كنم،هيچكس را. فقط يك چيز را نميخواهم بپذيرم اينكه از جنس آدمهايي بشوم عادي،بيفكر،جدي،با كودكاني خفته در درون و نقابي سرد بر چهره.من ميخواهم از اين هم بيشتر خودم بشوم.خدا كند. خداي خوبم دوستت دارم كه هميشه با مني و حجم تنهايي من با تو معنا ميگيرد و مقدس ميشود.ياريم كن كه چنان بشوم كه دوست ميداري.بگذار تا انديشه كنم.باز هم .و در آغوش تو پناه گيرم و آرام بمانم.مثل داود،آنچنانكه در مزمور ميسرايد.دوستت دارم. امسال اما حس تازه اي دارم،اين همانيست كه اسفند ماههاي بسياري را به انتظارش نشسته ام و خواسته ام كه اينگونه باشم،كه دست به دندان نگزم و از سالي كه گذشت شرمسار نباشم.گرچه كه از بيشتر سالهايي كه گذشته اند سپاسگزار بوده ام.و حالا،تو،۸۹ عزيزم كه بهتر از آنچه بودي كه تصورش را داشتم و در اسفند ماه ۸۸ از تو خواستم كه باشي.از صميم قلب از تو ممنونم.دوستت دارم.تو در تقويم زندگيم پررنگ خواهي ماند. در سال ۸۹ من انسان بزرگتري شدم.نميگويم بهتر اما ميدانم كه بزرگتر شدم.در فروردين ۸۹ من و فرزاد دست در دست يكديگر نهاديم و اين آغاز يك رشد بود براي من.تا آن هنگام من در دنياي خودم تنها بودم و در اين تنهايي بسيار خوب زندگي را اداره ميكردم ، چيز مي نوشتم ،طرح ميكشيدم ، حرف ميزدم و... و چه خوب هم و ياد ميگرفتم و مي باليدم و رشد ميكردم.اما اين باليدن محدود به همان دنيايي ميشد كه گفتم به همان سياره نقلي و قشنگي كه فقط من در آن بودم و يك صندلي در آن وجود داشت.نمي گويم آنقدر بزرگ شدم كه كوله بارم را بستم و به سرزمين جديدي رفتم آما ديگري را به سياره ام راه دادم.فرزاد وقتي آمد،من روي صندليم نشسته بودم،ايستاده حرفهايش را زد و من گذاشتم تا نزديكتر بيايد و گذاشتم تا سرزمينم با او قسمت شود و اين به آن آساني نبود كه در آغاز به نظر ميرسيد.اغلب مجذوب ايده هايش ميشدم و گاهي مخالف حرفهايش بودم،اما او اينك ساكن سياره من شده بود و هم زندگي يكديگر بوديم.گاه او برصندلي تصميم گيري و من بر زمين مي نشستم و گاهي برعكس اما بعد از چند ماه هر دو ما بزرگ شديم به گونه ايكه حالا هر دو بر زمين رو به روي هم نشسته و دستهاي يكديگر را گرفته ايم و با هم بزرگ تر از قبل ميشويم. سال خوب ۸۹ از تو ممنونم.باور نميكنم كه تو هم پير شدي و كوله بارت را جمع و جور ميكني كه بروي.من در تو هم جواني كردم و هم بزرگ شدم بگذار تا روزهاي باقيمانده ات هم سرشار از شادي و نيكويي باشد. سال خوب آينده،سال ۹۰،از تو ميخواهم تا پر باشي از زيبايي و نيكي و شادي ، بگذار در تو نيز اوج بگيريم،بزرگ شويم اما به آرامي و صبر نه با رنج و سختي.بگذار تا در تو خاطراتي بسازيم رنگين و زيبا.عزيزانمان در طول روزها و شبهايت تندرست باشند و دلخوش تا تو نيز در تاريخ زندگيمان ،خوشرنگ و پررنگ باشي و سرشار از آنچه كه نيكوست. خداي خوبم.دوستت دارم بسيار بيش از آنچه ميگويم و تو ميداني.تو هميشه با من بوده اي،در همان سياره خصوصي و تو خواستي تا ديگر خصوصي نباشد.و تو همچنان هستي و من چه بيشتر از اين مي توانم طلب كنم.تنها...عشقت را بيش از پيش در قلب ما برافروز و ايمان قلبي ما را ها روز و هر لحظه بيشتر بنما.سپاسگزارم، براي آنچه كه در زندگيم كرده اي و من تنها بخشي از آن را ميدانم. نوروز و سال نو مبارك اي همه هستي.اي همه ايكه نو ميشويد،نو و بزرگ شدنتان مبارك. شاید این کار ، خیلی بی ارزشتر و معمولی تر از آن باشد که اینجا بنویسمش اما در پی این تصمیم افکاری از ذهنم گذشتند که خیلی برای خودم ارزشمندند: وبلاگها فرقی با هم ندارند،شاد اسمهایشان متفاوت باشد،شاید حتی با اسم مستعار در وبلاگت وطلب بنویسی....اما نهایتا این تویی.این خود تویی که روز خوب یا بدی داشته ای.که کلافه ای یا از شادی در پوست نمیگنجی.این تویی که تا اکنون زندگیت دویده ای،یا قدم زده ای یا به هرحال تا اینجا کشیده اندت.این تویی با خودت روبرو شو.جنس احساست را بشناس و با سلول های بدنت از نو آشنا شو. خیلی ها شاید هم خیلیوقتها به شروع دوباره فکر کرده اند.مثلا گفته اند:اوه، تو این رشته تحصیلی گند زدم، حالا گرایشم رو عوض میکنم ُ انقدر عالی کار میکنم که بهترین باشم،به همه نشون میدم...یا مثلا:من در این کشور به جایی نمیرسم،نه کار درست و حسابی دارم ،نه روابطی،نه حت دوستان خوبی که ا هم صمیمی باشیم،اینجا تنهایم،پس به جایی بسیار دور سفر میکنم و خوشبخت خواهم شد...یا بعضی ها که در زندگی زناشویی به مشکل بر خورده اند با خود فکر میکنند،خب منهم می توانم مثل همسایه در روابطم عالی باشم،اما تفاوت در همسران ماست،در شرایط زندگی،یا مثلا آن دوست مجرد من فقط به این دلیل خوشحال و موفق است که مجرد است به محض اینکه جدا شوم،زندگی جدیدی شروع میکنم....و صبح فردای روزی که تصمیمشان عملی شد،چشمها را باز می کنند و شاید خیلی چیزها فرق کرده باشد اما یک مانع خیلی بزرگ هست که تغییر نکرده.خود این آدمها. قصد ندارم جملات رایج روانشناسی نوین را تکرار کنم که:برای تغییر زندگی ،خود تغییر کنید.میخواهم بگویم:باید با خودمان روبه رو شویم.با زندگی.با آنچه که بوده ایم و گذشته از ما ساخته.البته می توان یک تصمیم کبری گرفت و تحول بزرگی را آغازید،اما نمیشود توی تقویم زندگی خط گشید و گفت تا انجایش قبول نیست !از اینجا به بعدش حساب است. من می توانم یک وبلاگ جدید درست کنم ولی حرفهایم همینها خواهد بود به علاوه این که وبلاگ آشتی آنچه که در طول روزها بوده ام را نشانم میدهد،من وبلاگم را دوست دارم.نه بخاطر اینکه همه چیزهایی که در آن نوشته ام خوب بوده برای اینکه یک آینه است.از من ، از ذهنم و از آنچه که بر من میگذرد.وبلاگ من این است.زندگی من هم همین است که در آن هستم و بوده ام و انتخابها و افکار و احساساتم آن را شکل میدهند.راستش حرفهایی که میزنم بیشتر و شاید کاملا خطاب به خودم هستند:زندگی من همین است که از لحظه ای در زندگی دنیا روی کره زمین شروع شده و تا زمانیکه زمین تصمیم بگیرد بدون من بچرخد، ادامه خواهد داشت.نمی توانم بگویم باشه از فردا حتما تاریخ معماری بهتر یادم خواهد ماند!مهم نیست که تا امروز جور دیگری بوده.باید تلاش کنم و اگر راه بهتری پیدا نکردم،تعداد دورهای مطالعه را زیاد کنم. به هر حال جای دیگری در دنیای مجازی نوشتن همین فایده را خواهد داشت که اینجا نوشتن دارد.همانطور که دوباره به دنیا آمدن من.احتمالا باز هم با یک دور خواندن تاریخ معماری و شهرسازی کاملا یادم نخواهد ماند! به هر حال تجربه به من نشان داده که تصمیمات صغری!بیشتر از یک تصمیم کبری به درد میخورند و زندگیها را بهتر می کنند.لازم نیست یک زندگی جدید با آدمها و امکانات جدید داشته باشی تا به همه ثابت کنی که چقدر توانایی!در همین زندگی تا آنجا که میتوانی خوب باش و آنوقت زندگی،جدید میشود! هیچوقت فکر نمیکردم که بیام این حرفها رو در ملاء عام! بزنم. ولی به نظرم اومد که حیفه این حرفها رو جایی داد نزنم.میخوام یادم بمونه که زندگی من هم از این لحظه های قشنگ انتظار داشته که دل آدمو تموم میکنه.الان ماموریته.خدایا محافظش باش.لطفا. دیروز همینکه داشته با ماشین شرکت میرفته،لاستیکهای عقب ماشین آتیش میگیره....اینهارو که تعریف میکرد دلم از سینه ام کنده میشد،میومد تو گلوم،قورتش میدادم تا بره سر جاش و باز هم گوش میدادم. خداجون ممنونم که ما رو به هم دادی،برای هم نگهمون دار...سلامت،عاشق،دلتنگ فرزاد هم حالش مثل همیشه نبود ُخوش نبودُ نق داشت!برای همین بود که پشت تلفن گریه نمیکردم...میذاشتم برای قبل یا بعدش. تصمیم گرفتم بنویسم..ولی اصلا دستم به قلم و کاغذ نمیرفت...اومدم اینجا بنویسم ولی گفتم حال دوستهام خراب میشه...دوستهام؟!آدرس اینجا رو بغیر از خواهر و برادرم و فرزاد ُکسی نداره.این سه تا هم که تا نگم آپ شدم یادشون نمیاد که یه نگاه به آشتی بندازن.البته تقصیری هم ندارند من گاه و بیگاه میام اینجا....و اما دوستانی هم هستند که در دنیای مجازی باهاشون آشنا شدم.تک تک رفتم در خونشون...تو وبلاگشون....اسم من از پیوندهای همشون پاک شده!اونها هم تقصیری ندارند اصلا همه بی تقصیرند جز من! خلاصه که پاک شده ام.مهم اینه! از هرچی گذشته هستُ پاک شده ام.میشه دوباره شروع کرد.از همین جا در همینجا(آخه راستش میخواستم یه وبلاگ دیگه درست کنم...ولی دلیلی نداشت.)یه همچین حسی هم درمورد خودم و زندگیم داشتم...میخواستم این جسم و زندگیم رو بندازم دور و با یکی دیکه شروع کنم.ولی می بینم وقتی پاک بشی از هر چی که مزاحمه تو زندگی می تونی شروع کنی از نو.انگار که اولین روز زندگیته.و شگفتزده بشی از هر چی که وجود داره...از یه لبخند،یه سلام،از طلوع و غروب خورشید،از وجود کسانی که هستند تا دوست داشتن و دوست داشته شدن رو باهاشون تمرین کنی،اگرچه که خلقشون گاهی تنگ میشه... دارم برای ارشد میخونم.یعنی دنبال کار هم نرفتم برای همین که درس بخونم.خدایا کمکم کن.میخوام خیلی عالی درس بخونم و عالیتر نتیجه بگیرم. راستی من همیشه از رانندگی می ترسیدم و اصلا به فکرش نبودم.بعد که با فرزاد نامزد شدیم بهم اصرار کرد و افتادم دنبال کارهاش.خوب را افتاده بودم ولی بخاطر مسافرت های پی در پی امتحانش به تعویق افتاد تا اینکه مهارتم رو از دست دادم!حالا آیین نامه قبول شده ام و عملیش رو رد شدم.خیلی توی ذوقم خورد،چون دوبار تو عملی رد شدم ولی حالا به شدت از این اتفاق خوشحالم!چون مامان دو روزه که می برتم با ماشین خودمون جاهای خلوت تمرین کنم.(مامان تا قبل از این به هیچ عنوان حاضر نمیشد ماشین بده دستم) فردا صبح زود فرزاد و همکارش دارن با ماشین شرکت میرن ماموریت.دل تو دلم نیست خداجون خودت مواظبشون باش که به سلامت برن و سلامت برگردن. سبک نوشته ام خیلی با قبلی ها متفاوته.مهم نیست.حال الان من اینطوریه.من پاک شده ام.از قیود و باید ها و نبایدهایی که حتی در تنهاترین لحظه های خلوتم سرک میکشید و به زور به یک چارچوب همیشگی گرهم میزد. خلاصه بهمن ماه ۸۸ زماني بود كه آخرين ويرايش روي مطالبي كه جمع كرده بودم را انجام ميدادم و دلم ميگرفت...و خودم هم عجيب احساس تنهايي ميكردم.مصاحبه هاي كه با بچه هاي مركز انجام داده بودم را ميخواندم...كودكاني را كه عميق كاويده بودم ديگر بار مجسم ميكردم تا مطمئن شوم طرح من آنچه را كه براي يك زندگي نياز دارند به آنها خواهد داد...البته بخش كوچك اما مهمي از آن را. روزي كه دفترچه مطالعات راتحويل دادم و به خانه برگشتم،خواهرم كه موقتا پيش ما بود،آرام آرام موضوعي را پيش كشيد كه به حال و هواي آنروزهاي من نميخورد...يك پروژه جديد!يكي از پروژه هاي مطالعاتي زندگي!كاويدن يك انسان و سنجيدن او با خودت و تصميم براي انتخاب يا رد موضوع و آنگاه پيش رفتن در مطالعات و اجرايي كردن آن...اينها يعني اينكه يك خواستگار زنگ زده بود. به اتاقم رفتم.سرم درد ميكرد.اوستا خواندم .كمي آرام گرفتم و اين بار خواهرم ا يك ليوان چاي در دستش آمد و روي صندلي نشست و برايم تعريف كرد كه اين آقا ده روزي ميشود كه تماس گرفته و مامان خواسته تا صبر كند كه كارم را تحويل بدهم و بعد موضوع را به من بگويند.قرار بود همان شب"فرزاد" زنگ بزند تا با هم اولين صحبتها را داشته باشيم و فرداي آنروز هم مامان با خواهرم و پسرش به تهران مي رفتند آن شب را هيچوقت يادم نمي رود...فرزاد از هر دري برايم حرف زد و من بيشتر گوش دادم.چند سوال پرسيدم و كمتر از من سوال شد...نه اصلا سوالي نشد!مكالمه آن شب دو سعت طول كشيد و من بعد از آن روي كاناپه دراز كشيدم.مامان در حاليكه وسايلش را براي مسافرت فردا جمع ميكرد پرسيد:چه جور آدميه مامان؟ فقط گفتم:پسر بدي به نظر نمياد. و در دلم به حرفهايش فكر ميكردم.حرفهايي معمولي كه معمولا خواستگارها در جلسه اول ميگويند اما فرزاد تند تند ميگفت ،مشخصا دستپاچه بود و اين به دلم نشسته بود...جسارت و شجاعت يرا در او مي ديدم و گواه اين گمان من همين بود كه با ۲۵ سال سن،هيچكس را واسطه خواسته اش قرار نداده بود و خودش مطرحش ميكرد.ليسانس مكانيك داشتو مشغول كار بود و به نظر ميرسيد خودش را محك زده و از محك زندگي و آدمهاي آن باكي ندارد.خانواده اي سنتي داشت كه اصالتاهمشهري مابودند اماسالها بود تهران زندگي مي كردند و فرزاد متولد تهران بود.فرزاد خودش مرا انتخاب كرده بود.در مراسمي كه هر دو حضور داشتيم مرا ديده بود و در موردم تحقيق كرده بود...من چيز زيادي از فرزاد به يادم نمانده بود. آنشب خيلي خسته بودم.با افكار درهمي خوابم برد: يعني وقتش رسيده كه بزرگتر شوم يا مرحله فعلي را تمديد كنم؟آنشب فرزاد به من يك اس ام اس داد و من در پاسخ آدرس وبلاگم را برايش اس ام اس كردم و فرداي آنروز نظرات خصوصي اش را خواندم.آنروزها كه امروز بسيار دور به نظر ميرسند،فرزاد مرا به نام فاميل خطاب ميكرد،چه در گفتار و چه در نوشتار. ادامه ماجراي شيرين خودم و فرزادرا بعدا مي نويسم . دلم خيلي براي وبلاگم تنگ شده بود...خيلي زياد.آشتي خوبم ،خوشحالم كه هسي و من در تو مي نويسم.دوستت دارم.دلم براي دوستان اينترنتي هم تنگ شده. نوشتن براي خودم تنها را شروع كرده بودم و مدتي فقط براي خودم مي نوشتم،گاهي براي خودم و فرزاد.اما نوشتن اينجا يك حس ديگري دارد. دیشب تا صبح در پیاده روهای تهران غلغله بود، باز هم مردم از عید ، جا مانده بودند: جنسامو حراج کردم...آقا کبریت داری؟! میخوام آتیش بزنم به مالم!.... - آقا این دامنها چنده؟!.... و من در آن هیاهو میگذشتم و به مردم مشتاقی نگاه میکردم که میخواستند در روز نو ، نو باشند.و چه زیباست این تعهد مردم به سالی که نو میشود به لحظه ای که سال کهنه میرود و سال نو بر جایش می نشیند و در قداست این لحظه شکی نیست.زندگی را می دیدم که با تمام وجود می تپد ، و من در آن میانه ، بودم و نبودم...دلم از بساط دستفروشها تا فکر مشغول مردم خریدار ، تا میز شام شب قبل ، تا یک نگاه ،تا یک کلام آشنا...دلم تا آسمان پر میزد و دوباره بازمیگشت...به قول یکنفر...حال غریبی بود.و ...آری به راستی غریب بود و نا آشنا... سال ۸۸ ، هشت هایت را دوست دارم، استحکام و تعادلت را میستایم.ماههای نخستینت چه بیصدا و آرام بر من گذشت و در ماههای آخرت عیدی حسابی به من دادی...خودت که خبر داری...خلاصه سال هدیه های تکرار نشدنی بودی ُ سال تجربه نخستینها.همه این نخستین ها در دو ماه آخرت بر من روی داد.نخستین سفرم به اهواز و دیدار برادر نازنینم پس از مدتها ، تحویل پایان نامه ام و... یادت هست در یکی از روزهایت که زیاد هم از آن نگذشته ، در برابر آن یگانه ُ به زانو افتادم و پرسیدم : چه از من میخواهی؟! آرام و قرارم کجاست ؟! خدای من، چه با من می کنی؟ مرا چه میشود؟ یادت هست؟ دست و دلم به کار نمی رفت و تنها میخواستم که به اندازه تمام زندگیم تنها باشم و فکر کنم و یادت هست که توان اندیشیدن نداشتم...به یادت هست که افکار همیشه ام به ناگاه محو شده بودند و عقل ، دست به دندان گزیده ، گوشه ای خزیده بود.... ۸۸ خوبم ، تا به حال هیچگاه از سالی که می رود اینقدر تشکر نکرده بودم! با همه وجود از تو میخواهم که تا بگذاری استواری ات و زیبایی هایت و هدیه های بیمانندت در سال جدید بماند و تداوم یابد.بگذار تا در کنار آنها که دوستشان داریم بمانیم و سایه عزیزان بزرگترمان بر سر ما باشد. سال قشنگ ۸۹ ، که در تو ۸۸ بزرگ میشود و بالغ ، بگذار تا در تو شاد باشیم در لحظه لحظه هایت پر باشیم از شور زندگی.بگذار تا با همه وجود در تو سرود زیستن سر دهیم و در حضور آن بی همتای عاشق خود را بسپریم به دست نامه ای که از سوی او ، برای یکسال در پیش، زیبا نوشته شده. خداوندا ، قلبم را پیش از هر کس به تو می سپارم که از آن توست، تو خود لبریزش بنما و بخواه تا در دنیای آدمها زیبا و سرشار بتپد.یاریمان کن و بگذار تا در سال جدید ، لایق تر و عاشق تر و مخلص تر و البته بیشتر از پار، در برابرت به زانو درآییم.خدایا بگذار تا که چنان باشیم که تو دوست میداری. ایدون باد.ایدون ترج باد. صبح روز بعد ، باید مدارک را تحویل می دادم ، در محوطه دانشگاه ،در حالیکه با کمک دوستم کارهایم را از پله های جلو دانشکده پایین می بردیم ، یکی از همکلاسیها را دیدم : -نیلو نکنه پروژه نهاییته؟! -آره پریسا جون -ای ول!بستیش؟بابا تو دیگه کی هستی؟!حالا چه حسی داری؟ -حس میکنم...بذار اینا برن... گروهی از بچه های ورودی جدید از کنارمان گذشتند...صدایم را پایین آوردم و گفتم: -حس می کنم ذهنم زایمان کرده! قهقهه ای میزند و به کمک من و دوستم می آید. در دانشکده منتظر منشی گروه شدیم تا درب کلاسی را برایمان باز کرد ، اعتراض کردیم که آقا اینجا که پر از خاکه! فرمودند: آخرش همه باید بریم زیر خاک! و با این منطق بی بدیل و عالی! دهنمان..بسته شد و کودک نو پا را میان خاک گذاشتیم و از کلاس خارج شدیم.از پشت پنجره کلاس ، دوباره کارم را نگاه کردم و حس کردم که واقعا تمام شد...یا نمیدانم از نو آغاز شد! آری براستی مرحله ای پایان یافته بود و بلافاصله مرحله جدیدی از سر گرفته شده بود.حس درختی را داشتم که تا میوه اش میرسد از شاخه جدایش می کنند ُ درخت نمیداند که برای دردانه اش چه روی خواهد داد ، او تنها ُ،تسلیم ، برجا می ماند . به آفرینشهای نو می پردازد. من قطعا دانش درخت را داشتم ، پس میوه ام را تنها گذاشتم و از راهی که آمده بودم بازگشتم ، یک گردش سه نفری با مامان و دوستم ملیکا ُ حالم را بهتر کرد. از دیروز کار خاصی انجام نداده ام و این پست را به پیشنهاد یک دوست می نویسم و می سپارم به چشمان و ذهن روشن شما. راستی میوه های ذهن و احساسم در وبلاگ آشتی ،بخت بلندی دارند که جایی اینچنین امن و آرام یافته اند.نگرانشان نیستم و امیدوارم که اندیشه ام باز در اینجا بر دهد. اگر خودم نبودم شک میکردم که زنده باشم! هشت ماه ننویسی...گاهی خواستم بنویسم،از یک نشانه..از یک اتفاق که حواسم را به آسمان پرت کرد...از معجزات همیشه زندگی...از دلتنگی... از اهداف کمرنگ و پررنگ زمینی...اما هر بار عزمم را جزم کردم برای نوشتن ،چیزی در یادم گفت:خب که چی؟! و جدا هم منطقی است.واقعا که چی که گاهی به آسمان نگاه می کنم ؟! که دلم گاهی آنقدر می گیرد که هیچ بارانی اخمش را باز نمی کند.که گاهی مثل پروانه سبک و آرامم.که واحدها همه پاس شده اند و پروژه نهایی مانده،با همه خوب و بدهایش.که یک کار کوچکی به من پیشنهاد شده و در موسسه ای انگلیسی درس می دهم.که...که هوا بد جور گرفته است و گاه به گاه رگباری حالش را خوب می کند.که هوا سرد است . گرمای دلنشین در دل این سرمای پاییزی از یک چای لیوانی برمی خیزد و بوی نو شدن و سبزی در دل برگهای زرد ، گاهی از آنسوی خطوط تلفن می آید ،از سوی دردانه خانواده،کودکی که زمانی مسافر کوچولو می خواندمش و امروز صاحبخانه است در دل.ماهانک نازنینم که در سیاهی ها با قدرت تمام یک زندگی می درخشد،هنوز نمی تواند خاله بگوید اما تا خاله(من)را می بیند،دستان کوچکش را به هم می زند.خاله فدای کودکانگی هایت. که چی؟! که زنده ام و زندگی جریان دارد.با ریتمهای بالا و پایینش.باید گاه به گاه نوشتشان چون اگر ننویسی،خارج میزنی...یا خیلی بالا یا خیلی پایین و آنوقت خارج میروی...پرت میشوی و یادت میرود که از کی دیگر نیستی. اما این ماه در بسیاری از زمستانهای زندگیم ، معانی زیادی به بار نشانده.سالهایی بوده که با بیرون ریختن خاطرات کهنه از گوشه و کنار خانه و دور ریختن اضافاتش، به یاد انسان و عاقبتش افتاده ام:انسانی که از او خاطراتی خاک خورده می ماند.تمام آنچه که با او زنده بوده ناگهان بی حضور او می میرند و جسم بی جان انسان در مستطیلی سرد ُفراموش میشود... گاهی هم در ماه ۱۲ ،نشاط آمدن سال جدید، وجودم را سرشار کرده...سالهایی بوده که این ماه تنها به برنامه ریزی و قول و قرارهایی با خودم ،اختصاص داده شده... ...گرچه شاید دیر به فکر افتاده ام اما تصمیم دارم روزهای باقیمانده از سال قشنگ ۸۷ ، مفید و پربار باشند مثل روزهای ماههای دیگرش.نمیخواهم ماه ۱۲ سالهای زندگیم،به جرم بیهودگی ،از عمرم خط بخورند. می توان در یک صبح تا شب،به اندازه تمام دنیا زنده و بود و برای همه دنیا عشق داشت.می توان لحظات رنگی را به امروز زندگی کشانید،فارغ از اینکه امروز ،به کدام ماه و سال چسبیده...اتفاقات مهم در یک لحظه واقع میشوند...و زندگی برای آن لحظه ها ارزشمند خواهد بود.باشد که زندگیهایمان لبریز از این لحظه ها باشند. سال ۸۷،از تو ممنونم.تو یکی از سالهای صعودی در زندگی من بودی.در روزهای چمدانت،کتابهای زیادی ورق زدم و منحنی امیدواریم به زندگی یک تکان درست و حسابی خورد.در روزهایت بسیار خندیدم و دانستم و پر بودم.در تو اهداف واقعی تر و روشن تری یافتم.در تو دل را یافتم و...این در یک لحظه بود.لحظه ای که با ماهها برابری می کند.در تو بسیار نیایش کردم.در ماه ۷ تو ، فرزند خواهرم به دنیا آمد و من برای نخستین یار نوزادی را در بازو فشردم.در تو ...در تو بزرگتر شدم،بیش از ۳۶۵ روز. سال ۸۸،که شبیه دو سرو نوک تیز و به چسبیده ای،لطفا همینطور چون این دو سرو،سبز باش و زیبا.در روزهایت بزرگم کن و عاشق تر و داناتر و مهربانتر...پر باش از خبرهای خوش.سرشار باش از نور.ادامه خوبی باش برای برادر کوچکت:سال ۸۷.حالا که سر هفتش را بلند کرده ای،پس همانگونه هم رو به بالا داشته باش و سر بندگان خدا را بلند تر نگاه دار.بگذار تا روزهایت شیرین و به کام کائنات،شیرین باشد. امسال هم چون سه سال گذشته،نوروز،خانه ما خالیست و من و مادر به تهران میرویم.از آنجا هم شاید...به جای دیگری.و پس از نوروز برمیگردیم.نوروز ۸۸ به خانه ما هم بیا.گرچه تکانده نشده!اما تو نور و آسمان و رنگ در آن بگذار تا روزهای خانه مان در سال جدید،رنگین کمانی باشد. دوستان خوبم،سالی نیکو و پربرکت برایتان آرزومندم. برنامه امتحانی خیلی بدی داشتیم و بین امتحانها نمیشد استراحت کرد! برنامه ریزی کالبدی ،متره،قشنگ تر از همه اخلاق اسلامی و.. امتحانها به هر سختی ای بود تمام شد و حالا نوبت به تحویل پروژه ها رسیده.هفته در پیش،پشت سر هم تحویل گذاشته اند.در یکی از درسها که پروژه گروهی میخواد به شدت از طرف دوستان قشنگم! پیچانده شدم! سر یکی از امتحانات یکیشون گفت:راستی نیلو تحویل کالبدی کیه؟ خندیدم:مثل اینکه همگروهی هستیما! با بهت گفت:مگه نمیدونی دیگه تو گروهمون نیستی؟نوشین گروهو به هم زد و هر کدوم الان توی یه گروهیم.فلانی اینا یه جای جالی دارند... حالا این فلانی اینا رو من اصلا باهاشون جور نیستم.اما چاره ای نبود.آخر ترم بچه ها رو نمیشه گیر آورد. با پ صحبت کردم گفت:باشه نیلو جان ما چهار تا دختریم تو هم بیا میشیم ۵ تا... دو روز پیش رفتیم تو بافت برای کارهای مثلا میدانی و فرداش میرفتیم خونه ن،برای جمع کردن کار. توی بافت که چشم شما روز بد نبینه!هرکدوم از خانوما گوشیشون دم گوششون بود یا مشغول اس ام اس بازی بودند. به من محل...هم ندادند و قط چند باری که به من نگاه میکردند از دوبی رفتنشون یا مثلا اینکه هتل دایی مامانشون تو کدوم خیابونه و... میگفتند.من هم توی دلم براشون دل میسوزاندم:خارج اینا دوبی هست؟!همونجا که توی رستوران یه مرد چاق عرب با ریش فلفل نمکی اونورتر نشسته بود و گارسون را فرستاد تا از من بپرسه تنهام یا نه؟!...پ کلی کلاس گذاشت که باید ساعت۴ به کلاس زبان بره.و زبونم نچرخید بگم هنوز فرصت نکرده ام که مدارکم رو جمع کنم برای تدریس زبان در موسسه ها. تا ظهر از دستشون حسابی عذاب کشیدم و موقع خداحافظی متوجه نگاههای ترحم!آمیزشون!شدم.خنده ام گرفت از اینکه فکر میکردند عاشقند! و فکر میکردند من نمیدونم عشق چیه!چون موبالم حتی یه بار هم زنگ نزد!عوضش من فرهاد و بیستونش رو خوب میشناسم و با سلولهای وجودم درکش کرده ام.من هم گهگاه صدای تیشه ای رو میشنوم که به کوهی میخوره اما نمی تونم کاری بکنم... بگذریم.فرداش(دیروز)به خونه ن رفتم.کار کند پیش میرفت و وقتی تمام شد.خانمها دور هم نشستند و حبت های متمدنانه!خود را سر گرفتند و البته با عمق بیشتر. و در تمام این مدت خودم لعنت میفرستادم که ا زدخترهای دانشگاه آزاد دفاع میکردم که:فقط آرایششون زیاده! مشکل اخلاقی در بین نیست!منو نگاه کنید!فقط شکلشون مثل من نیست!درون کاملا مثل آینه پاکه!!!!!!!! و چه آینه هایی دیدم دیروز! چهار تا آینه جلوم نشسته بودند و از س*کس.دوست پ*سر ها از شهرهای مختلف و رفتارهای مختلف.عقب افتاده بودنهای دخترهای ایرانی(با نیم نگاهی به من) و... صحبت میکردند.طاقت نیاوردم و ازشون جدا نشستم. موقع برگشتن از راننده آژانس خواستم سر کوچه پیاده ام کنه تا کمی راه برم و خشمم و نفرتم رو خالی کنم اما تا پاده شدم چند آدم ناحسابی را دیدم که آنطرفتر روی موتورهاشون لم داده بودند.آشنایی رسید و مرا با ماشینش رساند.و من از اینکه نمیتونم حتی راه هم برم!کفرم در اومده بود. نمی دونم چرا ما ایرانی ها الان اینجاییم.چطور می تونیم اینجا نباشیم؟نسل فردا با مادرهایی اینچنین کجا خواهند بود؟... ببخشید پست امروز من چندان قابلیت خوندن نداره.نه از نظر محتوا.نه ادبی...
| Design By : Night Melody |


