مامان من خیلی دوست داشتنیه و من رو هم خیلی دوست داره.(که البته حق داره!
).به خاطر همین دوست داشتنش هم هی زیادی مواظبمه.
مثلا: مامان:بیا این کاپشنت رو بپوش سرما نخوری
نیلوفر:مامانی من سردم نیست.نمیخوام..
(مامان دلخور میشود)
نیلوفر:باشه.می پوشم.
یا مثلا:مامان:...باز که از سر سفره پاشدی.بشین یه کم دیگه برات بکشم.
نیلوفر:نه مامانی من سیر شدم.خیلی خوردم
مامان:اگه یه کم دیگه نخوری به خدا از دستت ناراحت میشم.
نیلوفر:باشه میخورم.
یا مثلا:نیلوفر:من میخوام رانندگی یاد بگیرم
مامان:باشه من حرفی ندارم.ولی ماشین رو اجازه نداری برداری.تو این شهر شلوغ با این رانندگی های افتضاح.....دلم هزار راه میره تا بری و بیای
نیلوفر:![]()
مامان:![]()
نیلوفر:![]()
مامان:اگه بری به یکی بزنی بعد طرف بیفته رو تخت بیمارستان بعد اقوامش بیچاره مون کنن میارزه به اینکه رانندگی یاد بگیری؟!
(نیلوفر صحنه تصادف را تصور میکند و از ترس یخ میکند)
نیلوفر:راست میگی مامان نمیخواد یاد بگیرم.
می بینید مامان جونم منطقی و خوبه ولی همچی قانعم میکنه که خودم هم می مونم!........
مامانم رو دوست دارم خیلی.مثل یه نی نی که مامانشو دوست داره فقط ایرادش اینه که یه کم نی نی نگهم داشته.مگه نه؟
افسون جان ایندفعه سعی کردم غمگین نباشه......
