تبليغاتX
آشتی
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
ـ۱ از همه دوستان خوبی که تشریف آوردن و نخستین نظرات رو دادند سپاسگزارم.

مامان من خیلی دوست داشتنیه و من رو هم خیلی دوست داره.(که البته حق داره!).به خاطر همین دوست داشتنش هم هی زیادی مواظبمه.

مثلا:  مامان:بیا این کاپشنت رو بپوش سرما نخوری

        نیلوفر:مامانی من سردم نیست.نمیخوام..

(مامان دلخور میشود)

          نیلوفر:باشه.می پوشم.

یا مثلا:مامان:...باز که از سر سفره پاشدی.بشین یه کم دیگه برات بکشم.

        نیلوفر:نه مامانی من سیر شدم.خیلی خوردم

         مامان:اگه یه کم دیگه نخوری به خدا از دستت ناراحت میشم.

         نیلوفر:باشه میخورم.

یا مثلا:نیلوفر:من میخوام رانندگی یاد بگیرم

         مامان:باشه من حرفی ندارم.ولی ماشین رو اجازه نداری برداری.تو این شهر شلوغ با این رانندگی های افتضاح.....دلم هزار راه میره تا بری و بیای

        نیلوفر:

        مامان:

          نیلوفر:

          مامان:اگه بری به یکی بزنی بعد طرف بیفته رو تخت بیمارستان بعد اقوامش بیچاره مون کنن میارزه به اینکه رانندگی یاد بگیری؟!

(نیلوفر صحنه تصادف را تصور میکند و از ترس یخ میکند)

         نیلوفر:راست میگی مامان نمیخواد یاد بگیرم.

می بینید مامان جونم منطقی و خوبه ولی همچی قانعم میکنه که خودم هم می مونم!........ 

مامانم رو دوست دارم خیلی.مثل یه نی نی که مامانشو دوست داره فقط ایرادش اینه که یه کم نی نی نگهم داشته.مگه نه؟

       افسون جان ایندفعه سعی کردم غمگین نباشه......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:9  توسط نیلوفر  | 

امروز گوشه ای از این دنیا روی زمین نشسته بودم و به کوهها نگاه میکردم...یادم می اومد که همیشه میخواستم بدونم پشت این کوهها چیه؟!...

همیشه وقتی کوچولو بودم رو زانوهای بابا می نشستم و می پرسیدم :  بابایی!اون پشت چیه؟

بابایی من هم میگفت :یه دنیای خوب...

من هم تو عالم بچگی یه دنیا پر از بستنی و شکلات!تصور میکردم.

بزرگتر که شدم همراه آخرین انوار خورشید نگاهم رو پایین می آوردم و به تک درختی چشم میدوختم که غرق در نور بود و بعد از چند دقیقه در تاریکی فرو میرفت...

بابا عاشق طبیعت بود...خط خوبی هم داشت....مرد خوبی هم بود....اما رفت.خیلی زود...

نمیدونم کجا شاید به همان دنیای خوبی که میگفت.

...می گفتم :وقتی درخت نورانی تاریک تاریک میشد برمیگشتم و بابا رو نمی دیدم و دنبالش تا بیرون باغ میدویدم و میدیدم که داره کارهاش رو میکنه تا برگردیم و میگفت نخواسته خلوتم رو به هم بزنه...اما من همیشه وقتی می دیدم بابا نیست ته دلم خالی میشد...

امروز وقتی به کوهها نگاه میکردم و با خورشید نگاهم رو پایین آوردم و به تک دزختی نورانی دوختم...بی اختیار یاد بابا افتادم...خورشید داشت غروب میکرد...خواستم تا بابا نرفته برگردم و باهاش برم خونه ...فوری پاشدم.ولی تازه وقتی بی هدف چند قدم دویدم یادم اومد بابا رفته...

فکر نکنید غمگینم.فکر نکنید به دلداری نیاز دارم.فقط بدونید که عاشقم.عاشق پدری که خیلی کم گفتم دوستش دارم.

راستی به خاطر من و بابا همین حالا به باباها و ماماناتون بگید دوستشون دارید و برای شادی و آرامش روان بابایی من هم دعا کنید.

                                           ممنونم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:36  توسط نیلوفر  |