خب مهربونید دیگه!دست خودتون نیست...
اولش که هی گفتید شاد باش و غمگین نباش و اینا ...
راستش...دروغ نمی تونم بگم بهتون.با خودم گفتم ببین چه آدمهای سطحی پیدا میشن!(خب چیکار کنم فکرم گفت خب.ببخشید)اصلا مطلب آدمو نمیگیرن.من که هیچم غمگین نیستم.!
ولی یه کم که گذشت دیدم نه انگار که غمگین نوشته ام چون همه میان و همینو میگن.بعد تصمیم گرفتم یه مطلب شاد از خودم در وکنم بعدش هی زور زدم ولی نوشته ام همچی الکی بود نمیدونم سطحی.شر و ور...واسه همین نگذاشتم تا بخونیدش.تازه با خودم به این نتیجه رسیدم که حتی اگه غمگین هم نیستم خیلی راحت عین آب خوردن میرم تو حسش ولی هر کاری کردم نتونستم برم تو حس شادی....
عجب!!
از فرداش حواسمو جمع کردم ببینم مردم.همون مردم همیشگی دور و ور چیا میگن بهم.:
(دانشگاه):من:سلام نینازی چطوری؟
دوستم:سلام چته؟خوبی؟
من:چته یعنی چی؟خب خوبم.
دوستم:اا.ببخشید فکر کنم از بس همیشه اینو بهت گفتم عادت شده برام.خب..خوبی دیگه...
با خودم فکر کردم :ااا یعنی واقعا هر وقت منو دیده گفته چته؟!لابد همیشه اینجوری به نظر میاد که یه طوریمه!
( سر کلاس):
اون یکی دوستم:اه باز این اخماشو کرد تو هم و رفت تو فکر!
من:من اخم کردم؟کی؟یعنی همیشه اخم میکنم؟
دوستم:خب...نه ...راستش نمیدونم چرا اینو گفتم...تو چرا امروز اینطوری شده هر چی بهت میگیم زود بهت برمیخوره!
با خودم گفتم نه بهم بر نمیخوره تازه دارم میشنوم بهم چیا میگین.
خلاصه حرفایی رو که تا اونموقع نمیشنیدم با دقت گوش کردم و شنیدم.ولی کامنتهای شما باعث شد که من اینکار رو بکنم.
ازتون متشکرم نینازها!
راستی از اینکه با اینهمه مامان آشنا شدم کلی خوشحالم.مامانها فرشته ان.فکر کن!فرشته ها برات کامنت بذارن...
خلاه اینکه شما مامانها و دخترها و پسرهای خوب باعث شدید من بفهمم که اساسا غمنینم!با اینکه بهتون بگما کتابخونمون داره میترکه از کتابهای آنتونی رابینز و راز شاد زیستن و نحوه تفکروعرفان و شعر کلاسیک و نو و مدیتیشن و یوگا و ...اوووه صد تا چیز دیگه که با همشون حال کرده ام.یعنی بخش تئوری قضیه توپ توپ.تکمیل.اما در بخش کاربردی...راستش تقصیر من نیست.باید کسانی باشن که صادقانه تو رو قضاوت کنند.تو دنیای واقعی که کمتر کسی این کار رو میکنه.ولی اینجا...تو دنیای هپروت/ببخشید مجازی/شما اینکار رو واسه ام کردین.ممنونم. راستی بازم از این کارها بکنید!
راستش جمله ای از اوشو همیشه توی ذهنم هست که میگه :غم به زندگی عمق و شادی به آن سطح میدهد.
شاید واسه همین هم همیشه آدمایی که کمتر میخندن رو آدمهای عمیقتر و فاضل تری دونستم(ناخودآگاه).ولی حالا به یاد میارم آدمهای پردانشی رو که شاد و پرانرژی زندگی میکنند و زندگی می بخشند.فکر کنم اونها از لحظه های شادشون آسون نگذشته اند و با تمرکز روی اونها عمیقشون کرده اند.
یه شعر که گوشه ذهنم خاک میخورد رو تازه به یاد آوردم.خاکش رو گرفته ام و تقدیم آدمهای مهربون و شادی میکنم که زندگی رو زیبا تجربه می کنند(مثل شما):
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
من میان یاسها جان دیده ام درد را افکنده.درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساسها می تپد دل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است
زندگی یعنی همین پروازها صبحها .لبخندها.آوازها...
ای خطوط چهره ات ایمان من ای تو.جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو میشود مثنویهایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان میدهد واژه هایم...بوی باران میدهد ...![]()
..............شاد زیوید.درست زیوید...تا زیوید به کام زیوید.![]()
![]()
