|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
اووووووووووووه!چقدر آدمو دلداری میدین...چقدر میگین غصه نخور....چقدر واسه آدم آرزوی شادی میکنید...
خب مهربونید دیگه!دست خودتون نیست... اولش که هی گفتید شاد باش و غمگین نباش و اینا ... ولی یه کم که گذشت دیدم نه انگار که غمگین نوشته ام چون همه میان و همینو میگن.بعد تصمیم گرفتم یه مطلب شاد از خودم در وکنم بعدش هی زور زدم ولی نوشته ام همچی الکی بود نمیدونم سطحی.شر و ور...واسه همین نگذاشتم تا بخونیدش.تازه با خودم به این نتیجه رسیدم که حتی اگه غمگین هم نیستم خیلی راحت عین آب خوردن میرم تو حسش ولی هر کاری کردم نتونستم برم تو حس شادی.... عجب!! از فرداش حواسمو جمع کردم ببینم مردم.همون مردم همیشگی دور و ور چیا میگن بهم.: (دانشگاه):من:سلام نینازی چطوری؟ دوستم:سلام چته؟خوبی؟ من:چته یعنی چی؟خب خوبم. دوستم:اا.ببخشید فکر کنم از بس همیشه اینو بهت گفتم عادت شده برام.خب..خوبی دیگه... با خودم فکر کردم :ااا یعنی واقعا هر وقت منو دیده گفته چته؟!لابد همیشه اینجوری به نظر میاد که یه طوریمه! ( سر کلاس): اون یکی دوستم:اه باز این اخماشو کرد تو هم و رفت تو فکر! من:من اخم کردم؟کی؟یعنی همیشه اخم میکنم؟ دوستم:خب...نه ...راستش نمیدونم چرا اینو گفتم...تو چرا امروز اینطوری شده هر چی بهت میگیم زود بهت برمیخوره! با خودم گفتم نه بهم بر نمیخوره تازه دارم میشنوم بهم چیا میگین. خلاصه حرفایی رو که تا اونموقع نمیشنیدم با دقت گوش کردم و شنیدم.ولی کامنتهای شما باعث شد که من اینکار رو بکنم. ازتون متشکرم نینازها! راستی از اینکه با اینهمه مامان آشنا شدم کلی خوشحالم.مامانها فرشته ان.فکر کن!فرشته ها برات کامنت بذارن... خلاه اینکه شما مامانها و دخترها و پسرهای خوب باعث شدید من بفهمم که اساسا غمنینم!با اینکه بهتون بگما کتابخونمون داره میترکه از کتابهای آنتونی رابینز و راز شاد زیستن و نحوه تفکروعرفان و شعر کلاسیک و نو و مدیتیشن و یوگا و ...اوووه صد تا چیز دیگه که با همشون حال کرده ام.یعنی بخش تئوری قضیه توپ توپ.تکمیل.اما در بخش کاربردی...راستش تقصیر من نیست.باید کسانی باشن که صادقانه تو رو قضاوت کنند.تو دنیای واقعی که کمتر کسی این کار رو میکنه.ولی اینجا...تو دنیای هپروت/ببخشید مجازی/شما اینکار رو واسه ام کردین.ممنونم. راستی بازم از این کارها بکنید! راستش جمله ای از اوشو همیشه توی ذهنم هست که میگه :غم به زندگی عمق و شادی به آن سطح میدهد. شاید واسه همین هم همیشه آدمایی که کمتر میخندن رو آدمهای عمیقتر و فاضل تری دونستم(ناخودآگاه).ولی حالا به یاد میارم آدمهای پردانشی رو که شاد و پرانرژی زندگی میکنند و زندگی می بخشند.فکر کنم اونها از لحظه های شادشون آسون نگذشته اند و با تمرکز روی اونها عمیقشون کرده اند. یه شعر که گوشه ذهنم خاک میخورد رو تازه به یاد آوردم.خاکش رو گرفته ام و تقدیم آدمهای مهربون و شادی میکنم که زندگی رو زیبا تجربه می کنند(مثل شما): زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست من میان یاسها جان دیده ام درد را افکنده.درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساسها می تپد دل در شمیم یاسها زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صبحها .لبخندها.آوازها... ای خطوط چهره ات ایمان من ای تو.جان جان جان من با تو اشعارم پر از تو میشود مثنویهایم همه نو میشود حرفهایم مرده را جان میدهد واژه هایم...بوی باران میدهد ...
..............شاد زیوید.درست زیوید...تا زیوید به کام زیوید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:42 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قلم قهر کرده.با من با دنیا...آخرین نوشته هایم پاره پاره شدند و در زباله دانی ماندند...
ای کاش میدانستم آخرین واژه ای که نوشتم چه بود که حرمت نگارش را شکست و قلم از من رنجید ... ...چشمانم را به زمین دوختند.(نمیدانم کی ها؟!)و یک دایره نشانم دادند و گفتند برو.راه برو.راهت همین است.بارها به نقطه شروع رسیدم.خسته شدم.خسته! کتابها از من روی برمی گرداندند به گونه ای که جلدشان برایم سنگین بود و واژه هایشان سنگین تر. چشم هایم جز زشتی نمی دید و گوشهایم تنها سر و صدای ظاهری دنیا را می شنید.پاهایم به سختی بدنم را می کشید.دستهایم....؟به من آویخته بود.دوباره!دوباره رسیدم به صفر.اما این بار به سرم نکوفتم تا با عجله به راه بیفتم .این بار نشستم ...:به یاد زمین افتادم که با حوصله و آرامش گوش به فرمان خدا دائم هیکل بزرگ و سنگین اش را هن هن کنان دور نور می چرخاند و هی دور خودش می چرخد و هر بار هم که به صفرش میرسد مردمان برایش جشن میگیرند. فرمان خدا....هی!صفر نقطه بدی نیست!یعنی آغاز دوباره...هول شده بودم.نمی دانستم چکار کنم؟!...قلم را برداشتم :باد کرده بود!نمی نوشت!دنیا را نگاه کردم:همچنان در خواب بود.اما من با چشمهای پف کرده تازه از خواب برخاسته بودم:باید می نوشتم...در جایی... اه..!چیزی یادم نمی اید.وای...نه!احساسم کرخت شده.دردم نمی آید! خلاصه گیج و منگ و خواب آلوده چند قدمی دور خودم چرخیدم و حاصلش سه نوشته کوتاهی بود که از قهر قلم با کیبورد حک کردم .بارها به آنچه نوشته بودم و شما خوانده بودید نگاه کردم...اینکه من نبود! من در قلم بود!با التماس قلم را برداشتم و روی کاغذ فشار دادم:تف کرد.حالش بد بود.باز هم فشار دادم:ناله میکرد.خط می کشید .زار میزد...تا اینکه نوشت.و به یادم اورد و بالاخره نشانم داد:انطرف.همان بغل:راهی بود که بالا می رفت.راهی که آسان نبود اما به جایی جز صفر میرسید...راهی که در ان خورشید با تمام وجود میسوخت و درختان با اواز باد نیایش می کردند... برخاستم.کوله بارم بر دوش.و قلم را هم برداشتم:نفس می کشید...درد نداشت...خالی شده بود. می دانی؟!قلم غمباد نداشت.حامله بود...فرزندی در راه...که زاده شد. تولدش مبارک.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:11 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سر دوراهی مانده ام...به تابلو نگاه میکنم و نمیدانم راه سمت راست را انتخاب کنم یا چپ را...؟
نگاهش میکنم....نمیدانم اوست که زندگی آینده ام با او رقم خواهد خورد یا انتخاب او یک اشتباه محض است....؟ یادم می آید برای انتخاب رشته در کنکور سر چند راهی عجیبی گیر کرده بودم:کدام رشته؟کدام شهر؟با هر انتخاب آینده ای کاملا متفاوت رقم میخورد.... هر روز صبح منم که انتخاب میکنم:اتوبوس/تاکسی/آژانس....؟این اتوبوس شاید منحرف شود یا شاید این تاکسی تصادف بدی در پیش داشته باشد یا آن تاکسی تلفنی آتش بگیرد!اما به هر حال انتخاب با من است... اغلب باید در یک لحظه تصمیم بگیری.....:مریضت/عزیز ترین کست عمل بشود یا نه؟اگر عمل بشود شاید سالها زنده و سلامت بماند و یا برعکس زیر عمل جان بدهد و تو چند سال از عمر او را بگیری.... تو باید پزشک معالج را انتخاب کنی... تو باید رنگ لباست را انتخاب کنی و اینکه این رنگ یاد آور تلخی های گذشته همراه آینده ات باشد و او را برای همیشه از تو برنجاند و او تو را دیگر عاشق نباشد(اینجا رفته ام تو حس.واسه من اتفاق نیفتاده)فقط به یک انتخاب ساده تو بسته است.... اینکه تو چند سال زنده بمانی به چه بستگی دارد؟عده ای میگویند:۱ به نحوه تنفس/تفکر/دوستانی که داری/رژیم غذایی.... عده دیگری فقط یک پاسخ دارند:۲ سرنوشت. واقعا رشته تحصیلی/همسر آینده/لحظه مرگ و....را روی پیشانی(سر)آدمها نوشته اند؟ زرتشت و آیین ایران باستان به اختیار نسبی انسان باور دارد چنانکه میگوید:هر مرد و زن از شما را چنان افریدیم که آزادانه و پیش از فرارسیدن واپسین روز به سپاه نیکان یا بدان بگرود برخی از عرفای غرب هم معتقدند که حتی روح پیش از آمدن به کره زمین جسم مورد نظر خود را با همه ویژگی هایش انتخاب میکند(این دیگه یعنی اند اختيار!!!) شما چی فکر میکنید؟تجربه شما از ما بزرگتر ها چی میگه؟
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:16 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||