|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
من همیشه از اسمی که داشتم خوشم میومد.و الان هم همینه.با افتخار بیانش میکنم و دوستش دارم چون به شخصیتم میاد.اما تا به حال کسی به شکل جدی ازم در موردش نپرسیده بود....
جمعه ای که گذشت با یکی از عمیق ترین و باشعورترین اساتیدمون کلاس داشتیم.این استاد به علت ذهن وسیع و دید بازی که داره چیزهایی می بینه که دیگران یا اصلا نمی بینند یا به سادگی از کنارش رد میشن.و به خاطر همین حساسیتی که در استاد هست و در ما نیست گاه از چیزهایی میرنجه و عصبی میشه که ما اصلا نمی فهمیم چی بوده.برای همین هم هست که من با تمام ارادت قلبی که نسبت به این استاد عزیز دارم همیشه مواظبم که جلوش چه رفتاری دارم مبادا که خطایی ازم سر بزنه...این تمرین خوبیه برای درست شدن اما یه اشکال داره اون هم اینه که در کنار این مراقبه یه ذره از رو به رو شدن با استاد واهمه دارم ! این ترس هم طبیعیه :آدم از هر چه بزرگ باشه ناخودآگاه واهمه داره. خلاصه در جلسه جمعه من برای رفع اشکال با یه ریزه استرس رفتم کنار میز استاد و یواش گفتم:سلام استاد که از هفته های پیش آرامتر و مهربانتر هم به نظر میرسید نگاهم کرد و گفت:چطوری دختر ایران؟! من که یکه خورده بودم فقط یک لبخند زدم و گفتم:مرسی(من اصلا استعداد آویزون شدن به استادها رو ندارم! حتی اگه بهم روی خوش نشون بدن میخوام فاصله استاد و دانشجو حفظ بشه).خواستم تا سوالمو بپرسم اما استاد دست بردار نبود: اسم کوچیکت چی بود؟
گفت:نه! برای تو باید اسم بزرگتری انتخاب میکردند! بعدش هم شروع کرد به فکر کردن که برام اسم انتخاب کنه!من کمی به خودم جرات دادم و گفتم استاد ولی من واقعا یه نیلوفرم.! نیلوفری که اتفاقا توی مرداب افتاده!.... با این حرف من استاد که معمولا ساکت و متفکره به خنده افتاد و قهقهه کوتاهی زد من هم که اوضاع رو مساعد دیدم گفتم در ضمن استاد نیلوفر اسم بزرگیه.نیلوفر به مرداب زندگی میده.مقاومه اگرچه که ساقه های ظریفی داره اما درست تاب میاره گفت:حیفه! ....نیلوفر عمرش کوتاهه.صبح چشم باز میکنه و شب می بنده. گفتم:مهم عمق زندگیشه که توش زندگی می بخشه. گفت:..........قبول دارم....اما من اسم "ایراندخت" رو برات انتخاب کرده ام. بعد هم اشکالم رو رفع کرد و من هم برای اینکه کار اضافه و اشتباهی نکرده باشم ....مثل یک مرید خوب!از جایگاه مراد کنده شدم و سر جام نشستم... پ .ن:فکر نکنید این استاد تنها مراد منه من در هر زمینه چندین مراد و مقصد و مکتب و استاد دارم. شما چی فکر میکنید؟به نوشته های من میاد که نگارنده شون چه اسمی داشته باشه؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:17 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||