|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
صبحش با عجله از خونه زدم بیرون.مامان به آنفولانزای سختی مبتلا شده بود و نمی تونست بلند شه و منو برسونه ...من هم به همین خاطر از همه طلبکار بودم:از آسمون گرفته تا شهرداری تا خودم...آخه امسال پاییز تو شهر ما اصلا بارون نیومده و به همین دلیل آنفولانزای شدیدی شایع شده که متاسفانه مامان من هم گرفت(الهی براش بمیرم).البته من هم یه سرماخوردگی خفیف دارم ولی چون باید این چند روز میومدو نت و خودم هم خیلی کار داشتم در برابرش مقاومت کردم.ولی چون فردا درس مزخرفی به نام روستا داریم شاید بیماری منم عود کنه! از موضوع پرت نشیم اونروز توی هفته پیش هم اتفاقا باید با بچه های همگروهیم میرفتیم تا کارهای عملی همین درس روستا رو انجام بدیم.منم تا به خودم جنبیدم دیدم برای اتوبوس و...دیر شده زنگ زدم تاکسی تلفنی.حالا اعصابم هم داغووووووووووون.گفت ۱۰دقیقه دیگه ....بعد از ربع ساعت که زنگ زدم میگه حالا براتون میفرستم.!بعدشم که فرستاده چشمتون روز بد نبینه راننده یه پیرمرد غرغرو و فس فسو که جونمو به لبم رسوند تا روسندم دم سرویس دانشگاه وتازه دوبرابر معمول هم ازم کرایه گرفت... میتونید حال اونموقع منو تجسم کنید یا براتون تصویرش کنم؟! تو راه دانشگاه به برنامه کارمون نگاه کردم:باید میرفتیم فرمهای طرح هادی رو پر کنیم.یعنی اینکه دونه دونه در خونه ها رو بزنیم.مردمو زابراه کنیم!و سوالهای فرمها رو ازشون بپرسیم و خلاصه واسه هر خونه یه فرم پر کنیم.با خودم گفتم اینم شد کار؟آخه به ما چه؟مگه ما دانشجوی آماریم؟!یادمه استاد سر کلاس گفته بود که باید از مشکلات مردم روستا باخبر بشیم و شرایط و امکاناتشونو بدونیم...جزوه هامو بستم و به دخترهای دور و ورم نیگا کردم:همه ترگل ورگل...شیک...به حرفاشون گوش دادم: یکی:ـالو جانم ؟آره صدات میاد.نه اونکه بابام نبود!الکی ترسیدی!....چی؟صدا نمیاد...اه این ایرانسلهام که آنتن نمیده... یکی دیگه:ابروهات چه خوب شده...همیشه اینطوری بردار. یکی دیگه:فلانی رو میگی؟...چرا خیالش راحت نباشه؟!اون که با استاد....بعله... یکی دیگه:من دو دورم تموم شده یه اشکال دارم که از استاد بپرسم.میخوام ای ترم معدلم بالای هفده بشه... البته خیلی از صداها بین صدای آهنگهایی که از گوشی من و چند تای دیگه بلند بود گم میشد و خلاصه فضای شلوغی بود...عاقبت رسیدیم و با سه تا از همکلاسیهام که همگروهی شده ایم طبق قرار منتظر مینی بوس روستا شدیم تا به روستایی بریم که بهمون معرفی شده بود. توی اتوبوس ما چهارتا وصله ناجور بودیم.معلوم بود بقیه روستایی اند ولی ما یه جور دیگه ای بودیم..بوی گند شهر میدادیم.تو مینی بوس هم نشستسم که تقسیم کار کنیم و اینا ولی انقدر مردم روستا ساکت بودند و فضا آروم که نمیشد خیلی حرف بزنی...به مردم روستا نگاه کردم:صورتهای چروک خورده.دستای پینه بسته و زحمتکش.چشمای خسته.لبهایی که آروم دعا زمزمه میکردن و نگاههایی که مستقیم به جاده دوخته شده بود... تا رسیدیم.فوری بین محله ها پخش شدیم تا فرمها رو پر کنیم.با اینکه سر ظهر بود ولی باد تیزی میومد و مقنعه و فرمهای تو دستمو به هم میزد.به خصوص که روستا هم مث شهر درو پیکر اونطوری نداره از کوچه که بیرون میومدی باد میخواست بلندت کنه...تو محله ای که به من افتاده بود پرنده پر نمیزد.در چند تا خونه رو هم زدم ولی هیشکی در رو به روم باز نکرد.تا حالا پشت در بسته موندین؟من که کفرم در اومده بود.میخواستم به یه در چوبی از حرص لگد بزنم که گوشیم زنگ خورد:بچه ها بودن.گفتن بیا تو میدون روستا. یکی از بچه ها تا رسید گفت:محله من پر پیرزنه. محله های خوب دوباره برگشتیم سر کارمون:تا رسیدم سر کوچه دیدم اون دورها که فکر نمیکردم کسی زندگی کنه روی یه تپه خاک.بر بیابون.تو سوز سرما انگار یه چادر تو باد تاب میخوره...با زحمت جلو رفتم و دیدم درسته یکی اونجاست.خوشحال شدم و از خاکها بالا رفتم و در حالیکه سعی میکردم از شدت باد پرت نشم بالای تپه ریگ واستادم:یه پیرزن با چادری نخ نما سرش روی خاک جلو آلونکش نشسته بود...سلام کردم .جواب داد. پیرزن فقط دوتا دندون تو دهنش داشت و صداش به ناله شبیه بود.سوالهامو شروع کردم از نوع مالکیت خونه پرسیدم:کمیته براش ساخته بود و کمی که باهاش گرم گرفتم فهمیدم که هفت ساله بوده که به خدمتکاری رفته و در خونه ارباب عقدش کرده اند اما همینکه آبستن شده شوهر...گذاشته بیخبر رفته و هنوز هم برنگشته...او دست تنها پسرشو بزرگ کرده و اون هم خدمتکار شده و....چهار سال پیش فوت کرده.. بغض گلومو گرفت.پیرزن روی خاک.من ایستاده رو به روش و رو به رومون برهوت و اون دورها دود یه کارخونه که بالا میرفتگفتم:عوضش مادر تنتون سالمه. نگاهم کرد و گفت:سلامتی؟من نمیتونم از این در خونه تکون بخورم فقط روز ها خودمو تا دم در میکشونم و جلو این بیابون میشینم.گفتم:چیو نگاه میکنید مادر؟خنده تلخی کرد که وجودم و سوزوند و نگاهم کرد و دوباره به بیابون چشم دوخت.از خودم خجالت کشیدم:از دستای تمیزم.از لباسام.از گوشی لعنتیم که دم به دقیقه زنگ میخورد... گفتم:مادر یعنی کسی رو ندارید؟ گفت چرا من خدا رو دارم..... همونجا روی همون خاک....جلو همون بیابون....روی زمین افتادم و های های گریه کردم کار ما تا شب طول کشید اما دیدارم با بی بی سکینه باعث شد تا با عشق به درهایی که به روم بسته موندن نگاه کنم و قصه پشتشون رو بخونم و فقری رو که دیگران ازش میگفتن باور کنم و عاری از باورهای احمقانه قبلیم بپذیرم دعوت پیرزن علیلی رو و به خونه اش برم و پای سماور باهاش چای بخورم. شب...وقتی با مینیبوس روستا بر میگشتیم هیچکدوممون حرفی نمیزد و نگاه ما چهار تا هم مثل روستایی ها عمیق و خسته به جاده دوخته شده بود.....
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:53 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||