تبليغاتX
آشتی

آشتی

بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.

نمی دانم آیا زمانی که زرتشت از قانون اشا و هنجار راستی نگاشت....آنگاه که با لطافت هر چه تمام تر وجودش را به نور اهورایی سپرد و گاتها را نوشت....زمانی که سه پایه دین بهی را ساخت:اندیشه و گفتار و کردار نیک را.....هرگز به این فکر میکرد که زیبایی هایی که برای تاریخ به یادگار میگذارد سبب جدال مردمان گردد؟!

تا کسی به او دشنام دهد یا دیگرانی پشت اندیشه هایش سنگر بگیرند بدون اینکه لختی بیارامند و بیندیشند که این بزرگ مرد آریایی چه گفت....

                           درود بر تو دانا پیامبر راستین   

من زرتشتی هستم و با تمام وجود زرتشت و اندیشه هایش را میستایم:"مزداپرستم.می ستایم اندیشه نیک گفتار و کردار نیک را.میستایم کیش مزدیسنا را که آورنده  آشتی و از خودگذشتگی و نکوهنده جنگ و خونریزی است."

اما همیشه از اینکه وکیل مدافع دینم باشم بدم میامد بیشتر دوست دارم تا همه انسانها به گفتار نیکش گوش جان بسپارند و بهره ببرند.دقیقا به همین دلیل هم در این وبلاگ مطالبی می نویسم که مال همه است ...همه انسانهای امروز می توانند تجربه شان کنند:خستگی.دلزدگی.همدردی.دوستی.مهر....به این دلیل که از متعصبین خشک و افراطی گریزانم.

به نظرم هر کس که سعی در اثبات نقطه نظر خود داشته باشد و بگوید که این است و جز این نیست...دست آخر درگیر جدال با زمینی ها میشود.پایش به خاک بسته شده و بال پرواز و عروجش میشکند.

می دانید.من شیفته داستان "فیل در تاریکی"مولانا هستم.این حقیقت امروز ماست که دائم به سر هم فریاد میزنیم:حقیقت همانی است که من لمس میکنم.....گمان نمی کنید چراغدار این معرکه از ما خسته شده است....عجب صبری خدا دارد...

همیشه سعی کرده ام اهالی آسمان را بشناسم و پیامشان را که جز دوستی و مهر و نیکی نیست دریابم.از هر دین و مسلک و آیینی که باشد....دوست دارم بدانم دیگران این فیل را چگونه درک می کنند.

آیا عیسی مسیح این مهربان منجی صبور و بخشنده میدانست که روزی از گفته های سراسر مهرش جنگ های پر خون و غضب برخواهد خواست؟....آیا او که برابری در برابر پدر را فریاد میزد گمان می برد که آدمیان اینگونه بر سر گفتارش یکدیگر را که و مه بخوانند؟.....

                        درود به تو شبان گمشده های باغ خداوند

بگذارید تا از عهد جدید انجیل آیاتی بنگارم تا نوشته ام با شیرینی گفتاری والا انجام پذیرد و یادمان بیاید که چقدر گم شده ایم...

محبت به یکدیگر:زیرا همین است آیاتی که از اول شنیده اید که یکدیگر را محبت نماییم.نه مثل قائن که از آن شریر بود و برادر خود را کشت.او به چه سبب او را کشت؟از این سبب که اعمال خودش قبیح بود و اعمال برادرش نیکو.ای برادران من تعجب مکنید اگر دنیا از شما نفرت گیرد.ما میدانیم که از موت گذشته و داخل حیات گشته ایم از اینکه برادران را محبت می نماییم.هر که برادر خود را محبت نمی نماید در موت ساکن است و هیچ قاتل در خود حیات جاودان را ثابت ندارد...

                                                        اول یوحنا.باب۳ .آیات۱۵-۱۱

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:20  توسط نیلوفر  | 

....روزی که وبلاگم رو به روی شما باز کردم تازه از یک دوره خمودگی و پوچی رها شده بودم...تازه یاد بالهایی افتاده بودم که از بس شکسته بودند حس پرواز یادم رفته بود.

بله همین چند ماه پیش به قدری درگیر روزمرگی ها شده بودم که نوای آسمانی گاتها دلم رو نمیفشرد و تسبیح متبرک شده با پینه های دست بابا...اون معلم بی ریای شریف عاشق طبیعت و باغبانی... دیگه دور انگشت هام نمی پیچید.دیگه داشت یادم میرفت آسمون چه رنگیه.حتی خدای بی نهایت من توی یه قفسه بین کاغذها و کتابهام...تو یه ورق تا شده لای یه کتاب کهنه خلاصه شده بود.

خودم هم نمی فهمیدم این دوره رکود چطور شروع شده.از خودم تعجب میکردم که دیگه لای خطوط یه شعر گم نمیشم.میدونستم که مدتهاست کنار جاده خوابم برده...اما لحظه ها اینقدر روم خاک ریخته بودند که پلک هام از سنگینی بار خاک روش باز نمیشد.بیدار بودم اما گیج و خسته و مدفون لحظه های بی خبری....

یه روز صبح وقتی بیدار شدم و منتظر بودم سنگینی خاک رو رو بدنم حس کنم...دیدم که عجیب سبک شده ام ...چشمهام باز شدند و تو اون نور شدید دم صبح ندیدم کدوم فرشته بود که به سرعت ازم دور شد.

پاشدم.سرگردون تو برهوت ...خواستم دنبال خدا بگردم که...دیدمش.کجا؟! همه جا تو ذره ذره وجودم وسط هر دونه ریگ تو هر شعاع نور.تو آسمون.تو دلم...

رفتم بین آدمهای همیشه....هیچکس بالا رو نگاه نمیکرد...هیچکس سنگیینی خاک لحظه ها رو رو شونه هاش حس نمیکرد...منهم دوباره داشتم از جنس همیشه میشدم که...شروع کردم برای بیدار نگه داشتن خودم حرفهامو بلند بلند زدن.همینجا.جلو چشم شما.

مدت زیادی اینجا نیومدم و غایب بودم...نه به این دلیل که خوابم برده بود .که بیدارتر شده بودم...

مراحل طی طریق یکی یکی آزمونم می کنند و از همون موقعهایی که دیگه اینجا ننوشتم...به حرمت واژه و سخنی که میگیم فکر میکردم.عذاب وجدان داشت منو میکشت که چطور وقتی بزرگان و ادبایی فرزانه داریم مثل....خیلیها که حالا نیستند و وبلاگ هم نداشتند و به جاش دوات و قلم و کاغذ و دلی پر مهر و ذهنی پر الهام....من چطور به خودم اجازه داده ام و نوشته ام و وقت شما رو گرفته ام...

تصمیم داشتم وبلاگ رو حذف کنم اما وجود من در دنیای مجازی به وجود همین صفحه ها معنی میشه و نمی خواستم خودکشی کنم.

میتونستم یه متن خداحافظی بنویسم و برای همیشه تعطیل.این هم میشد وصیت نامه.

...حالا میخوام ازتون اجازه بگیرم:اجازه میخوام باز هم وقتتون رو بگیرم..البته هراز چند گاهی...تا بیدار بودنم رو با بلند بلند حرف زدنم همینجا اعلام کنم.اگه حرفام تکراری شدند سریعا بهم اطلاع بدین تا قبل از مدفون شدن بلند بشم.

....خداحافظی وسط راه فقط زمانی زیباست که داری با کوله باری پر و دلی آسوده و سبک به سمت آغوش پر مهر خدای بزرگ میری و برای ساکنین دنیا دست تکون میدی...در غیر اینصورت....خداحافظی وسط راه شاید به قول شما همون جازدن یا فرار باشه.

پس خوشحالم که فرار نکرده ام و هنوز هستم. 

البته...با اجازه شما و....خودش.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:24  توسط نیلوفر  |