تبليغاتX
آشتی

آشتی

بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.

من يكي ديوانه ام كاندر من اين ديوانگان      خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند

آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست   گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

                                                                                 ؛پروين اعتصامي؛

راستش مطالب زیادی در ذهنم چرخ می خورد که میخواستم با شما در میان بگذارم اما امروز اتفاقی افتاد که.....دیگر نه اعتباری برای افکارم قائلم و نه احساساتی که عده ای از شما لطف دارید و پاک خوانده اید.می دانستم اما امروز با تمام وجود میخواهم کتا بها و اساتید شسته رفته را کنار بگذارم و لب جوی بی آب پای صحبت شخصی بنشینم که مردم او را دیوانه می خوانند....چون مثل آنها نیست... نه سواد دارد نه کسی از مکاتب خداشناسی برایش گفته و حتی گمان نمی کنم بداند نماز چیست.اما.....لبریز عشق است و از این روی باور دارم که از همه ما به آن قدرت لایزال کیهانی نزدیکتر است.

من این مرد متوسط القامه را كه لباسهاي وصله پينه شده بر تن دارد گاهي سر چهار راههاي شهرمان ديده ام.او هميشه اصرار دارد ماشينها را هدايت كند و اگرچه مردم مي دانند كه از كدام راه بروند يا كي حركت كنند اما او فكر مي كند به خاطر حركت دست اوست كه همه راهشان را پيدا مي كنند! پس به كارش ادامه ميدهد...برخي با بي اعتنايي ميگويند:ديوانه است و جلب توجه ميكند!

اما من ميگويم راههاي سريعتر ي هم براي جلب توجه هست كه اغلب مضرند اما او در سرما و گرما در برابر پليسهايي كه وجودش برايشان عادي شده مي ايستد و راه را نشان ميدهد.كدام يك از ما حاضر است چنين كاري براي آنها كه نميشناسيم انجام دهيم؟تا جايي كه من مي دانم اين روش پيامبران بوده وبس.كه خلق را بي هيچ تمايزي به راه راست فرا خوانده اند.

و اما...امروز با اينكه برف سنگيني رو زمين شهرمان نشسته بود مادرم مجبور بود تا براي انجام كاري از خانه بيرون برود.و به قدري هوا سرد بود كه حتي مادر من كه بانويي مقاوم است و لباسش در زمستان و تابستان تفاوت چنداني نميكند! مجبور شد خود را با لباس گرم و مانتو و پالتو و كلاه و روسري و شال.... بپوشاند و بيرون بزند.

و خوش به سعادت مادرم كه رفت و صحنه اي مقدس ديد.كه اگر من هم رفته بودم حتما از اين صحنه عكس مي گرفتم تا ببينيد...مامان ميگفت:پرنده پر نميزد و همه جا از برف پر بود كه از دور همين آقا(پيامبر!) را مي بيند و به طوريكه متوجه نشود كمي نزديك تر ميرود و مي بيند كه پيامبر تنها يك پيژامه نخي با بلوزي معمولي پوشيده و كفشش يك جفت دمپايي پاره بوده.و ميدانيد مشغول چه كاري بوده؟...با دست برف روي سكو ي جلو مغازه ها را پاك ميكرده و مكانهايي كه ممكن است مردم در آن توقف كنند را از برف پاك ميكرده...با دقت آشغال هاي روي برف را جمع ميكرده و در زباله داني مي ريخته و هرگاه جايي را تميز ميكرده با احساس مسئوليت كامل نگاه ميكرده تا مطمئن شود كارش را خوب انجام داده.

آيا هيچكدام از آدمهايي كه پشت چراغ قرمز اين مرد را ديوانه ميخواندند حاضرند در چنين روزي چنين خدمتي انجام دهند.؟آن هم طوري كه هيچ كس نفهمد؟!گمان نميكنم. آنچه مسلم است او با ما فرق دارد اما او برتر است و شك ندارم كه در دل ديگران را ديوانه ميخواند....چون با او فرق دارند!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:44  توسط نیلوفر  |