اگرچه روح پرقدرتی به قلم ام تابیده بود و از نوشتن باز نمی ایستاد اما...نوشته های این روزها راز دل دفترچه تنهایی هایم بود که تنها شاهد راستین آن جز خدا...قلم بود.
با این حال میدانستم که وقت آن رسیده تا اینجا هم چیزی بنویسم ...به دنبال زاویه ای از هستی میگشتم تا بتوانم شما را هم در تجسم نوشتاری اش شریک کنم...
امشب ساعت ۵/۵ بود که امتحانم(ساختمان۱)را داده بودم و نه چندان راضی از کشته خویش! با اتوبوس به خانه بر می گشتم...و در این میانه با نیمی از ذهنم که از خستگی امتحان در امان مانده بود فکر میکردم که چه بنویسم....
چند ایستگاه بعد خانم و آقایی که احتمالا نامزد بودند سوار شدند.اتوبوس خلوت بود اما با اینحال دختر از کنار صندلیهای خالی گذشت و در آخرین ردیف صندلی خانمها...درست پشت سر من نشست.اما پسر سعی کرد نزدیک ترین صندلی به نامزدش را انتخاب کند:آخرین ردیف صندلی آقایان را.
نگاههای گرم و عاشقانه پسر که گاه و بیگاه...با بهانه و بی بهانه برمیگشت تا دختر را نگاه کند...مرا هم از آن حال و هوای بعد از امتحان بیرون آورد....نگاهش پاک بود.میدانستم که میخواهد با تمام وجود عشقش را به پای دختر بریزد...دختر را اما نمی دیدم.راستش...گرمی عشقی هم از سوی او پشتم را لمس نمی نمود...
خلاصه دو ایستگاه جلوتر پسر تاب نیاورد و بر خلاف عادتهای همیشه و بی اعتنا به نگاههای متعجب از جایش بلند شد و در آخرین ردیف خانمها...کنار دختر نشست.میدانستم که هنوز به نامزدش چشم دوخته و منتظر کلامیست...انتظار...او منتظر بود...من هم!(اصلا فکر نکنید دختر فضولیم ها!!!!!!!!)میدانستم که آمده تا در جواب عشقش سخنی بشنود تا دیوانه تر عشق بورزد..
عاقبت صدای دختر با آب و تاب و ناله معمول دختر ها بلند شد:"وااای سعید!امتحانمو خراب کرده ام!"...دنیا روی سرم خراب شد.میدانم که روی سر سعید هم!
بعد از آن پسر در سکوت سردی فرو رفت و به ناله ها و شکوایه های بی وقفه فاطمه گوش سپرد...
به این فکر میکردم که شرایط و زندگی میخواست تا پسر بر جای خود بماند تا "صبر" را یاد بگیرد.تا یاد بگیرد که چطور در عین وصل داغ هجران داشته باشد اما او این درس را نپذیرفت.بعد از آن هم کلاس درس جدیدی شروع شد:او باید می آموخت که شرایط همیشه آن گونه که او انتظار دارد یا پیش بینی میکند نیستند...گاهی پاسخی را که درخور اوست نمیگیرد...اما میدانم که درس جدید را هم نمی پذیرفت!
زندگی از این درسهای اجباری برای همه ما دارد:مثلا وقتی بعد از کار مایلید سریال مورد علاقه تان را تماشا کنید تا خستگی در کنید...گوینده اخبار مصیبت بزرگی را در گوشه ای از دنیا اعلام میکند.این یک درس اجباریست که باید درست در زمان استراحت اموخت...اما ایا شما به فکر فرو میروید تا درس جدید را بیاموزید یا میگویید:به من چه؟!! و کانال تلویزیون را عوض می کنید؟
نمونه های زیادی در روزهای ما هست:درسهایی که بی ربط با مسیر ما به نظر میرسند اما شاید زندگی میداند که توشه راه خوبی خواهد بود و چند ایستگاه آنطرف تر به کار خواهد امد....
من هم در دانشگاه درسهای اجباری دارم!
با اینکه دانشجوی معماری هستم اما باید از دروس عمران هم چند واحدی پاس کنیم.مثلا دیروز امتحان یکی از همین درسهای اجباری! را داشتم:"سازه های بتنی"که البته به خاطر مساله هایی که دارد دوستش دارم و خوب امتحان دادم.اما وقتی از جلسه امتحان برگشتم باید بی معطلی سراغ جزوه یکی دیگر از این درسهای اجباری!میرفتم:"ساختمان۱"چون امروز ساعت۳ امتحانش را داشتیم.خب...راستش اصلا حال اینکه بنشینم و حفظ کنم که شناژ دیوار۳۵ سانتی را چطور می چینند...یا پی یک ساختمان را چطور می کنند که دیوار هایش فرو نریزد ...را نداشتم.گفتم:اصلا میخواهم تمام دیوارهای عالم فرو بریزند!میخواهم هم دنیا پر شود از پنجره!...
و به این ترتیب ساعتها جلو آسمان شب که تازه اخمهایش را باز کرده بود و ابرهایش کمرنگ شده بودند...با حافظ گرم گرفته بودم:همای اوج سعادت به دام ما افتد...
خلاصه...با شوری در دل و شوقی در سر...با عشق آسمان و پرواز...سر جلسه امتحانی حاضر شدم که فقط دم از دیوار و حصار میزد...
احتمالا می توانید تصور کنید که چطور امتحان دادم و دیوارها را چطور رسم کردم!!!!!
بعد از امتحان از دست خودم دلخور بودم اما...بعد از آن راضی شدم که زندگی با اجبار یکی از درسهای اجباریش را یادم داده بود!
راستی فردا هم یک امتحان اجباری دیگر دارم:"تفسیر موضوعی قرآن".بله با اینکه زرتشتی ام باید مثل بقیه چند واحدی دروس اسلامی پاس کنم.نه اینکه نخواهم یاد بگیرم.دوستانی که مدتیست با من بوده اید میدانید چقدر تشنه آموختنم...اما این درسها متاسفانه دین واقعی را تصویر نمیکنند...مشتی کلیشه است.
به هر روی...باید با روی گشاده این درس اجباری را هم یاد بگیرم!
با اندیشه پرواز و آسمان سر جلسه ساختمان حاضر شدم و اینطوری امتحان دادم...حالا که شب امتحان تفسیر در حال آپ کردنم...به نظر شما...![]()
چطوری میشه؟!