تبليغاتX
آشتی
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
دیروز بعد از ظهر با خبر شدم که مسافر کوچکی از آسمان عازم زمین است و خانواده ما را برای اقامت شیرین و سبزش برگزیده.

چه پیام مبارکی...چه افتخار بزرگی....چه شادکامی و سروری...

بله مسافر کوچولو(که نمیدانم یکی هستی یا بیش از یکی!).من شما را به ضمیر فرد خطاب میکنم چرا که بالا تر از یک نیست و خدای بزرگ ما که تمام هستی را با تعدد و پیچیدگی هایش در بر میگیرد...تنها یکی است.

....چی شد خاله؟!چرا این شکلی شدین؟! آخ ببخشید یه کم سخت گفتم!

به هر حال تو هر چند تا که باشی پیام سرور و حیاتی از سوی خداوند...خدایی که یکی است و هدیه هایش هم یکتا و بی نظیر:۱۱ روز است که جنین کوچکی در رحم یگانه خواهر ۳۴ ساله ام شکل گرفته.و من میدانم که مهربان خواهرم با آن دل دریایی و نگاه همیشه نگران عزیزانش...با حلول فرشته ای در بطنش...لحظه به لحظه بزرگتر از پیش میشود...او دارد مادر میشود! او اینک در آفرینش خداوند سهیم است...حالا خواهر نازنینم زیر سایه بالهای فرشته های آسمانی به انتظار ارمغان اهورایی می نشیند تا به دنیا اعلام کند که خداوند هنوز هم بنده هایش را دوست دارد.  تا به خانواده ما بگوید که خدا از شما راضی است و میخواهد تا بزرگ تر از این شوید.

...مسافر کوچولو...میدانم هنوز روی ابرهایی و روان آبی و زلالت به زمین نیامده و نگران در ایستگاه قطار ایستاده ...با بلیطی در دست...

عزیزم حالا که در عرش خدا ایستاده ای برای خودت...سفر مقدست...پدر و مادرت...و خانواده ای که عضوی از آن خواهی بود نیایش کن.از خدا بخواه تا همیشه پاک و در آغوش نور اهورایی زیست کنی.بخواه تا خداوند خانواده آینده ات را یاری کند تا آنگونه که شایسته توست میزبانت باشند...

....آه راستی من نیلوفر هستم!تنها خاله ای که خواهی داشت.خاله جان برای من هم دعا کن ...چرا که با آمدنت مرا هم بزرگتر از پیش خواهی کرد.من!خاله میشوم!بخواه که دوستان و خویشاوندان خوبی برای هم باشیم...

راستی!تمرین کن اسمم را درست بگویی!من خیلی حساسم!نیای مث این فسقلی ها بگی:مولوفر..دیلوفر..لولوفر...خاله جان دقت کن:نی لو فر  : نیلوفر!۹ ماه وقت داری دیگه بشین تمرین کن!البته اگه هوشت به خودم بره که دیگه مشکلی نمی مونه!

...شوخی میکنم مقدس ترین هدیه دنیا.راستی عزیز دلم.بدان که مثل بسیاری از هم سالانت...از یک هم آغوشی همیشگی یا یک هوس...یا از یک اتفاق..از آسمان به زمین نیامدی...تو خواستنی ترین نوزاد عالمی که همه برای آمدنت دست به دعا افراشتیم.

با تو که هنوز هیچ تصوری ازت ندارم...احساس نزدیکی و تشابه عجیبی دارم...تو به نسبت سالهای زمینی دیر کرده ای!همانطور که من هم!اما چند سال پیش برادر۳۶ ساله ام(یگانه دایی دوست داشتنی تو)برایم گفت که پیش از ورود من به خانواده...به دلیل فوت مادر مادرم(۷سال پیش از تولد من)خانه در سکوتی پر از غم فرو رفته بود و با آمدن من و خنده های کودکانه ام شادی جای غم را گرفت.

پدرم(پدربزرگ تو)خط خوبی داشت...در آن روزها در دفتری که بعدها پیدایش کردم نوشته بود:نیلوفر جان!بهاری ترین شکوفه ها در خنده های کودکانه توست(من روز پنجم فروردین متولد شدم)

حالا نزدیک دو سال است که این پدربزرگ مهربان از دنیا رفته....بیا بیا مسافر کوچولو تا با خنده هایت شادی بیافرینی.

سفرت سبز و آرام و خرم.چشم به راهت:خاله نیلوفر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط نیلوفر  |