تبليغاتX
آشتی

آشتی

بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.

...با عجله وارد شدم.آمده بودم تا چیزی بردارم و بروم.در تاریکی غلیظ ، زیر انبوه کاغذها ، مدارک، اسکیسها ...طرحهای نیمه کاره یا تایید شده ، تراشه های مداد،افکار کوتاه و بلند که به دور خود می پیچیدند...چه اوضاعی! هنوز به کامنتهای دوستان هم پاسخ نداده ام.مدتی است که کسی چیزی از من می پرسد و فرصت نمیکنم به او پاسخ دهم...وای! ایمیلها! هنوز پاسخ تبریک سال نو دوستانم را هم نداده ام....پیدایش نمیکنم...کجاست؟!حتی زیر میز را هم گشتم.نیست! باید فورا ساعت مچی ام را بردارم و دوباره وسط دنیای پر هیاهو با آدمهای رنگارنگش شیرجه بزنم...

برق رفته...با عجله پنجره را باز میکنم تا نور ضعیف برق کوچه کمکم کند و زودتر ساعتم را پیدا کنم.ناگهان کنار پنجره...در دل تاریکی فضا،موجود ضعیف و پژمرده ای می بینم که به من خیره شده.می ترسم!از نحیفی و رنگ پریدگی اش...از نگاه پر اندوه و خیره اش...همچنان چشم در چشم به هم نگاه میکنیم...چیزی که می بینم دختری است تکیده با رخساری زرد و خشمی پنهان پشت دندانهای کلید شده اش.چنان نگاهم میکند که انگار چیزی از من طلب دارد.چیزی بزرگ...شاید به قدر زندگی!

جرات میکنم و نزدیکتر میروم.نگاه از من بر میدارد و به زمین میدوزد.خم میشوم و دقیقتر نگاهش میکنم...این دختر با آن چشمهای گود افتاده و موهای ژولیده و عینک غبارآلودش...شباهتی دور به کسی دارد که مدتهاست می شناسمش...

گویی که افکارم را میخواند!تا این فکر از سرم گذشت...با عصبانیت،برگشت و زهر نگاهش را در صورتم ریخت...صدای لرزانش بلند شد که:تو!تو مرا می شناسی؟!تو فقط روزی چند بار در آینه موهایم را مرتب میکنی و دنبال کارت میروی.تو...تو اصلا حواست به من هست؟!حتی یکبار هم از من تشکر نکرده ای!دائم از من ایراد میگیری...چانه اش لرزید و با بغض ادامه داد:تو...تو...حتی یکبار...یکبار هم مرا نبوسیده ای....

و بعد زیر گریه زد....

همانطور ایستادم و هاج و واج نگاهش کردم....با احتیاط نزدیکتر رفتم و با لحنی که سعی میکردم مهربان و مطمئن باشد پرسیدم:اسمت چیه دختر خانوم؟!

وسط هق هق گریه اش گفت: انقدر با من حرف نزده ای که اسمم هم یادت رفته...آنقدر به دنبال اهدافت دویده ای...آنقدر به برخوردهایت با این و ان فکر کرده ای...که حتی اسمم هم یادت رفته...منم!نیلوفر!

به خودم نگاه کردم که از فشار خواسته های به جا و نا به جای من پشتش خم شده بود.که توقع نوازشی از من داشت و من...مدتها بود که بی مهری و دشنام! نثارش میکردم.از خودم خجالت کشیدم...

ساعت و زمان قراردادی ادمها را فراموش کردم...موهایش را شانه زدم...بدن سردش را میان بازوهایم فشردم...و...از آن روز سعی میکنم تا بیشتر با او وقت بگذارم...گرچه هنوز هم لجباز و یکندنده است و خیلی پاسخم را نمیدهد...اما میدانم که باید بیش از این با او تنها باشم...زیر نور خورشید گرمش کنم...با او به جمع دوستانم بروم و او را از هیچیک از آنها کمتر ندانم و برایش قدر و شخصیت قائل شوم.

گاهی پیش می آید که در سرویس دانشگاه دوستی انتظار دارد تا کنارش بنشینم و تمام مسیر را به بدگویی پشت همکلاسیها و... بگذرانیم.اما خودم از من میخواهد تا با او تنها باشم و من با کمال میل می پذیرم.ما در سکوت به دنیا نگاه می کنیم و لذت می بریم.او بسیار کم حرف است بطوریکه هنوز هم گاهی وجودش یادم میرود.اما سعی میکنم که ازارش ندهم و با ملایمت با او حرف بزنم....

این روزها....بوی خاصی در فضاست...گویی گیاهی تازه سر از خاک به در می اورد...گویی که پرنده ای از سرزمینهای دوردست قصد دارد تا گوشه ای از حیاط خانه ما لانه کند...گویی که خانه منتظر است...منتظر میهمانی ناخوانده...

در این مدت دوستانی از من رنجیده اند...دوستان دنیای بیرون و یا دوستانی مجازی...از همه انها معذرت میخواهم.میدانم که حالا دانسته اید که وجودم از من خواست تا از اتاق در هم ریخته و اشفته ام بیرونش ببرم و کمتر با ذهنیات و دنیای مجازی مشغولش کنم...او از من خواست تا بگذارم دنیای واقعی را بهتر ببیند.امیدوارم که مرا ببخشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20  توسط نیلوفر  |