تبليغاتX
آشتی
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
...پس از چند ماه كه خواهرم،عزيزم،رفيقم،همدم و هم گريه ام،پرستار دلسوز روزهاي نوزادي ام را ديدم...دلم لرزيد.خواهرم بسيار زيبا شده بود.دلش آرام...نگاهش عميق و چهره نوراني اش اهورايي تر از پيش شده بود.او داشت مادر ميشد و تا رسيدن به اين مقام مقدس،كمتر از يكماه فاصله داشت.

من و مادرم به تهران رفته بوديم تا اين گل زيبا و جوانه سبز درونش را به خانه پدري بياوريم.اگرچه قدرت خداي يگانه را بي هيچ آزموني باور دارم و در ايمانم به وجودش شكي نيست،اما...هر لحظه به دل خواهرم نگاه ميكردم و مي پرسيدم:اينجا،تو دل تو...يك انسان نشسته؟ و خواهرم با اينكه پزشك است لبخندي ميزد كه:خودم هم باورم نميشود.كوچولوي ما هم تا رفع ترديد كند،گاهي تكانهايي ميخورد و از همه دل مي برد...تا اينكه چند روز مانده به رسيدن مسافر كوچولو...فرشته ها به زمين نزديك تر شدند و گوشه اي از اتاق خواهرم را آب و جاروب كردند.دائم در آمد و شد بودند و دل  ما را بي تاب تر ميكردند...

پدر مسافر كوچولو و خانواده اش هم پس از مدتي به خانه ما امدند و همه با هم چشم در راه رسيدن نوزاد نورسيده نهاديم...

عاقبت روز موعود فرا رسيد...۷/۷/۱۳۸۷ .همه به گمان اينكه زمان عمل يگانه خواهرم،پس از افطار است در پي كاري بوديم...كه ناگهان خواهرم از بيمارستان تماس گرفت كه صدايم مي زنند براي اتاق عمل....

چيزي ، بينابين بغض و خنده گلويم را مي فشرد...شاد از رسيدن زيباي در راهمان و مضطرب از دردي كه در انتظار بدن خواهرم نشسته بود.با عجله خود را به بيمارستان رسانديم...من ذكر مي گفتم و از خدا مي خواستم خواهرم را ياري كند.كه...همسر خواهرم همراه با داي اذان از طبقه بالا از را رسيد و از گريه آميخته به خنده اش دانستيم كه فرشته كوچكمان به سلامت رسيده...با داي فرياد شادي خودم به خود امدم!اشك مي ريختم...ادر كنار عمه و پدر و مادربزرگها و پدر بزرگ كودك.به دايي اش هم فورا با تلفن خبر دادم و او هم از راه دور با ما شادي كرد.و اما مرد ديگري هم در كنار ما بود كه آزادانه تا بالاي تخت دخترش رفت و شانه پزشك معالجش را فشرد...نخستين كسي بود كه چهره بي گناه نوزاد را ديد و بر ان بوسه زد...تا طبقه زيرين بيمارستان آمد و با ما،از شادي گريست.كنار پدربزرگ ديگر نوه اش نشست و دستهاي لرزانش را فشرد.او...پدرم...با ما و سايه اش بر سر ما بود.

بين انها كه در بيمارستان بودند شيريني پخش كرديم و شادي كرديم.و بارها و بارها خداي را سپاس گفتيم...

مادر و پدر نورسيده،وجود چون ماهش را ماهان ناميدند و همه،به ستايش اين موجود مقدس نشسيم.

ماهان،عزيزم.به دنياي شلوغ ما خوش آمدي.شب تاب كوچولو،شب هايمان را روز و تلخي هايمان را شيرين نمودي.زيباي من...از زمانيكه آمده اي بيشتر در خوابي و يا شير ميخوري.اما گاهي در خواب ميخندي.كاش خداي خوب زبانت را باز ميكرد تا بگويي فرشتگان نگهبانت چه شكلي هستند.اما آنقدر به گرد اين كره خاكي الوده ايم كه دانست اين زيبايي ها بر ما روا نيست.

بگذار تا اين روزهاي شيرين بر تو گوارا باشد و كامت را تا ابد شيرين كند.عمري روشن و طولاني و با سعادت و پيروزي بر سياره زمين برايت آرزومندم.

عزيز دلم،خوش آمده اي.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:35  توسط نیلوفر  |