مي تواني با اين دل حرف بزني و اين دل توست كه اگر شفاف باشد پيش از زبانت به طرف مقابل سلام مي دهد و شما آشنا خواهيد بود نه دو بيگانه با هم.
آري همه اينها را ميدانستم اما هرگز صداي اين دل را نشنيده بودم.
كمتر از دو ماه پيش براي لحظه اي اين صدا را شنيدم.پر بود از شور...مي تپيد.
اين صدا به قدري ژرف بود كه پس از ان ديگر هيچ چيز برايم اهميت سابق را ندارد.حتي تولد وبلاگ عزيزم را هم تبريك نگفته ام!آشتي جونم!به پاي بي معرفتي مگذار!
آشتي كه وبلاگ است و گرچه براي من موجوديست سرشار اما...بيچاره!دل ندارد.پس نمي توانم برايش بهترينها را آرزو كنم اما براي شماها كه انسانيد و دل داريد آرزوي بهترين را دارم.چرا كه اكنون حس ميكنم بهترين زندگي براي يك انسان اين است كه صداي دلش را بشنود.حتي اگر شده...براي يكبار.
