|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
امتحانات این ترمُ به جز یکیش همه ظهر برگزار میشدند و من واقعا ز خودم تعجب میکردم که تازه صبح امتحان کتاب یا جزوه را دست میگرفتم برای مطالعه! (من در دانشکده به خ*ر زدن معروفم!)
برنامه امتحانی خیلی بدی داشتیم و بین امتحانها نمیشد استراحت کرد! برنامه ریزی کالبدی ،متره،قشنگ تر از همه اخلاق اسلامی و.. امتحانها به هر سختی ای بود تمام شد و حالا نوبت به تحویل پروژه ها رسیده.هفته در پیش،پشت سر هم تحویل گذاشته اند.در یکی از درسها که پروژه گروهی میخواد به شدت از طرف دوستان قشنگم! پیچانده شدم! سر یکی از امتحانات یکیشون گفت:راستی نیلو تحویل کالبدی کیه؟ خندیدم:مثل اینکه همگروهی هستیما! با بهت گفت:مگه نمیدونی دیگه تو گروهمون نیستی؟نوشین گروهو به هم زد و هر کدوم الان توی یه گروهیم.فلانی اینا یه جای جالی دارند... حالا این فلانی اینا رو من اصلا باهاشون جور نیستم.اما چاره ای نبود.آخر ترم بچه ها رو نمیشه گیر آورد. با پ صحبت کردم گفت:باشه نیلو جان ما چهار تا دختریم تو هم بیا میشیم ۵ تا... دو روز پیش رفتیم تو بافت برای کارهای مثلا میدانی و فرداش میرفتیم خونه ن،برای جمع کردن کار. توی بافت که چشم شما روز بد نبینه!هرکدوم از خانوما گوشیشون دم گوششون بود یا مشغول اس ام اس بازی بودند. به من محل...هم ندادند و قط چند باری که به من نگاه میکردند از دوبی رفتنشون یا مثلا اینکه هتل دایی مامانشون تو کدوم خیابونه و... میگفتند.من هم توی دلم براشون دل میسوزاندم:خارج اینا دوبی هست؟!همونجا که توی رستوران یه مرد چاق عرب با ریش فلفل نمکی اونورتر نشسته بود و گارسون را فرستاد تا از من بپرسه تنهام یا نه؟!...پ کلی کلاس گذاشت که باید ساعت۴ به کلاس زبان بره.و زبونم نچرخید بگم هنوز فرصت نکرده ام که مدارکم رو جمع کنم برای تدریس زبان در موسسه ها. تا ظهر از دستشون حسابی عذاب کشیدم و موقع خداحافظی متوجه نگاههای ترحم!آمیزشون!شدم.خنده ام گرفت از اینکه فکر میکردند عاشقند! و فکر میکردند من نمیدونم عشق چیه!چون موبالم حتی یه بار هم زنگ نزد!عوضش من فرهاد و بیستونش رو خوب میشناسم و با سلولهای وجودم درکش کرده ام.من هم گهگاه صدای تیشه ای رو میشنوم که به کوهی میخوره اما نمی تونم کاری بکنم... بگذریم.فرداش(دیروز)به خونه ن رفتم.کار کند پیش میرفت و وقتی تمام شد.خانمها دور هم نشستند و حبت های متمدنانه!خود را سر گرفتند و البته با عمق بیشتر. و در تمام این مدت خودم لعنت میفرستادم که ا زدخترهای دانشگاه آزاد دفاع میکردم که:فقط آرایششون زیاده! مشکل اخلاقی در بین نیست!منو نگاه کنید!فقط شکلشون مثل من نیست!درون کاملا مثل آینه پاکه!!!!!!!! و چه آینه هایی دیدم دیروز! چهار تا آینه جلوم نشسته بودند و از س*کس.دوست پ*سر ها از شهرهای مختلف و رفتارهای مختلف.عقب افتاده بودنهای دخترهای ایرانی(با نیم نگاهی به من) و... صحبت میکردند.طاقت نیاوردم و ازشون جدا نشستم. موقع برگشتن از راننده آژانس خواستم سر کوچه پیاده ام کنه تا کمی راه برم و خشمم و نفرتم رو خالی کنم اما تا پاده شدم چند آدم ناحسابی را دیدم که آنطرفتر روی موتورهاشون لم داده بودند.آشنایی رسید و مرا با ماشینش رساند.و من از اینکه نمیتونم حتی راه هم برم!کفرم در اومده بود. نمی دونم چرا ما ایرانی ها الان اینجاییم.چطور می تونیم اینجا نباشیم؟نسل فردا با مادرهایی اینچنین کجا خواهند بود؟... ببخشید پست امروز من چندان قابلیت خوندن نداره.نه از نظر محتوا.نه ادبی...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:41 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||