|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
چند روزی حالم اصلا خوب نبود.با اینکه امتحانات و تحویل پروژه های سنگین تمام شده بودند و تعطیلات کوتاه بین ترمها آغاز شده بود اما من...یک گودال بزرگ میدیدم که در عمیق ترین زاویه پنهان قلبم کنده شده...
درست روزی که آخرین پروژه را که سنگین ترین و پرکارترین شان هم بود را با موفقیت تحویل دادم...بر خلاف انتظارم نه خوشحال بودم و نه احساس سبکی میکردم...همان شب اتفاقی با یک استاد نقاشی صحبت میکردم و او گفت:مدتی که روی پروژه ات کار میکردی و بی خوابی می کشیدی...روحت بزرگ شده بود و حالا حس میکند که زندگی عادی برایش سخت و تنگ است. با این حرف کمی ارامش یافتم اما هر چقدر سعی کردم که از این بزرگ شدن روح!استفاده کنم و لا اقل کتابی بخوانم و التهابش را بخوابانم...نشد که نشد! راستش داشتم شک میکردم که این استاد تشخیص درستی داده باشد...تا اینکه خودم روحم را معاینه کردم!و آن گودال بزرگی که گفتم به چشمم خورد....اصلا نمیدانستم چه باعث ایجاد آن شده...فقط میدیدم روانم به شدت خسته است و قلبم سوراخ شده!نمیدانستم چطور وصله اش کنم یا به عبارتی چطور گودال بزرگ را پر کنم... تا دو سال پیش وقتی حس میکردم روحم زخمی شده...با دست های خودم پاره پاره اش میکردم...آن هم در برابر معبود و معشوق ازلی...بعد پاره پاره های روح خسته ام را به پایش میریختم و او...معجزه آسا روحم را با عشق از نو می چسباند و من دوباره متولد میشدم...میخواستم تا دوباره همین شیوه را پیاده کنم اما... من با ساز مقدس و عزیزم...دف بود که وجودم را قربانی میکردم...اما حالا دو سال است که دستم به ساز نمیرود.از همان شب که از کلاس دف بر میگشتیم و بابا حالش بد شد و با عجله خود را به خانه رساندیم...رنگ پریده بابا...آمبولانس...جیغ من...ناله های بابا که میگفت:خوب میشم...دستپاچگی مامان...همسایه ها...بیمارستان....نه!دستم به دف نمیرود... میدانستم و میدانم که فاصله ای باید تا باز هم شوریده سر دف بر دست گیرم و عشق خداوندی طلب کنم...اما این فاصله بر من سخت گذشته بود و حالا...این گودال عمیق.... خسته و نالان در برابر خدا ایستادم:"بیا!این من.این بار دشنه ندارم...تو خود پاره پاره ام کن و دوباره بساز... و چه دردی داشت این دوباره ساخته شدن....فردای آن روز خداوند مرا به کلاسی هدایت کرد که هرگز گمان نمی بردم در آن حاضر شوم...یک کلاس موسیقی...استاد نیامده بود...به مادر م گفتم:قسمت نیست ارگ یاد بگیرم!...میرم هفته دیگه میام...و مادر با تعجب نگاهم میکرد اما من در دل میدانستم که از لمس ساز دیگری شرم دارم...من هنوز با سازم وداع نگفته ام.... در این فکرها بودم که استاد جوان و پر انرژی کلاس آمد.مادرم فورا گفت که:دخترم نیلوفر آمده تا خدمتتون ارگ یاد بگیره...البته هدفش پیانو هست اما... استاد:خب.باید با ارگ شروع کنه... و رو به من:خوش امدید....درمانده وارد کلاس شدم.استاد از دختری که کارش خوب بود خواست تا مطالب اولیه را یادم بدهد و بعد خودش همه را برایم دوره کرد تا مطمئن شود یاد گرفته ام و یک آهنگ ساده داد تا تمرین کنم.اولین بار بود که کلاویه های ارگ را لمس میکردم...در دل از سازم عذر خواستم و با بغض شروع به نواختن کردم...اما چیزی نگذشت که ریتم شاد اهنگ مرا به وجد اورد و در کمتر از ده دقیق درست اموختمش...استاد گفت:خوبه!و نت جدیدی به من که دیگر نه تنها اکراه نداشتم که به وجد امده بودم آموخت. آهنگ دوم سخت تر بود ولی باز هم میزان به میزان نواختم و استاد محکم گفت:آآآآآآآآآآآفرررررررررررین! از ساز جدید هم خوشم امده بود و دیگر احساس نمیکردم که به دف خیانت میکنم...استاد عجله داشت اما کمی درباره اینکه قبلا هم موسیقی کار کرده ام صحبت کردیم و این بار به جای جملات غم انگیز گفتم:بین من و سازم فاصله ای افتاده که خدا میخواهد با موسیقی پر شود. امروز صبح با وجد عجیبی بیدار شدم...با عجله خواستم تا به تمرین درس جدید ارگ بپردازم و احساس کردم...که این ساز هم حالا من و روانم را نزد معبود میکشاند اما به شیوه خودش...نرم و ارام بر زخمهایم مرهم میگذارد و میخواهد تا با عشق جاری در هستی همراه باشم...من امروز توانستم تا دوباره به ذره ذره وجود عشق بورزم...به درخت...به آسمان....به اتاق همیشه ام...به کتابها...به آدمها...به مادرم. و چه روز خجسته ای است امروز.شروع مهر ورزیدن دوباره ام مصادف شده با زیبا جشن اسفندگان...روز مهر و دوستی.روز بزرگداشت مقام مادر و زن در ایران باستان... روز عشق. سالهای گذشته گمان مبیردم این روز مخصوص آدمهایی است که کسی دارند برای عشق ورزیدن.اما امسال میدانم این روز برای همه انسانهاست...انسانهایی که خداوند مقدر کرده تا با عشق زنده بمانند و مهر بورزند تا باشند.امروز روزیست که باید همه را ببخشیم و دل را خانه تکانی کنیم...روزیست که شاید باید گونه جدیدی از مهر ورزیدن را تجربه کنیم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:24 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||