|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
...سفر هفده روزه ام به هند،داشت به دقایق آخرش میرسید....به فرودگاه بمبئی رفتیم و من،که سرشار بودم از روح خدا...بین ایرانیانی که در فرودگاه می دیدم احساس غربت میکردم!حس می کردم اینها مردم من نیستند!گویی که بیگانگانی بودند...میخواستم تا به بهانه ای در هند بمانم!...
از این حس جدید حسابی گیج و البته شرمسار بودم و به زبان نمی آوردم که نمی خواهم به ایران عزیز بازگردم....اما عجیب بود...این اولین مسافرت من به خارج از کشور نبود.در مسافرتهای خارجی قبلی ام...روزهای آخر سفر به کندی میگذشت و من برای گام نهادن به خاک میهن نازنینم لحظه شماری میکردم.پس این بار چه سبب شده که ماندن را شیرین تر از بازگشتن می بینم؟! پروازمان حدود چهار ساعت تاخیر داشت.و من در بین هموطنانم چون بیگانه ای تنها نشسته بودم و به صحبتشان با هم گوش میدادم...دختری میگفت:...آره!مچشو با پسره گرفتم...شتر سواری که دولا دولا نمیشه جونم.... دیگری میگفت:نه بابا این دست بندمو از همون دبی گرفتم ....نگینهاش براق تر از مال ساراست!!! از رنگ مو و...هم زیاد شنیدم.تکیه کلامهای جوانان ایرانی به نظرم خوابی بود که سالها پیش میدیدم و از به حقیقت پیوستن دوباره این کابوس به وحشت میافتادم.... از طرفی از خودم خجالت میکشیدم که تا این حد باورهایم سست بوده! که مردم کشور دیگری را بر هموطنانم ترجیح میدهم.البته من همیشه دنیا را وطن خود میدانم اما روانم در هر گوشه دنیا،التهاب بازگشت به ایران را داشت.من همیشه در برابر حیرت دیگران که می دیدند در ایرانم میمانم و قصد ماندن دارم...با سری افراشته میگفتم:خانه،معنای عمیقی دارد...خانه یعنی عشق...یعنی همیشه جایت خالیست...خانه ،همیشه خانه است و اگر ویرانه هم باشد برایم جا دارد و من مسئول آبادانی اش هستم... با اینحال زمانی که در فرودگاه مهرآباد خانواده عزیزم را دیدم که به استقبالم امده بودند...میخواستم تا شیشه ها را بشکنم و هر چه زودتر در آغوششان بگیرم و غرق بوسه شان کنم....در کوچه و خیاباها هم ته مانده های بوی نوروز را به درون میکشیدم و لبریز میشدم از حیات...ایرانم را مثل همیشه دوست میداشتم و به ایرانی بودنم می بالیدم. ...هشت روزی میشود که بازگشته ام...در آغوش خانه در کنار عزیزانم...کم کم به خانه عادت کردم!و عشق همیشه ساکن در دیوارهایش وجودم را لمس کرد...اما در این روزها تا فرصتی می یافتم با خودم کلنجار میرفتم که چه طور جایی را آشناتر از وطن یافته ام...چه طور نمیخواستم باز گردم....به این خاطر بود که نیامدم تا زودتر به شما دوستان خوب سلام بگویم ...و بگویم که سال تحویل در کنار هفت سینی که چند سین ساده بیش نداشت...در کنار معبدی لبریز نور...به یاد همه تان بودم. راستش قرار بود تا این نوشته جور دیگری باشد...با عکسهای بامزه ای که از میمونها گرفته بودم...تصاویری که زندگی صلح آمیز انسانها در کنار حیوانات را نشان میداد....اما با خود گفتم که کم و بیش از این دست گفتار شنیده اید یا دقیقتر از من دیده اید...بگذار تا از حسی بنویسم که برای خودم غریب تر از تمام عجایب هندوستان بود. ...مردم،آنجا ساده بودند...هیچکس نقاب نمیزد و همه شفاف بودند و باطنشان پیدا بود...بیش از نیاز نداشتند و قناعت و سادگی از همه جا می بارید...در خیابانهای شلوغ ،آرامتر از همیشه بودم!هیچ فکری به سراغم نمی آمد...ساعتها در کنار اقیانوس هند نشستم یا قدم زدم چند بار با کشتی به روی ابهایش شناور شدم و هر بار با دیدن ان بیکرانه...وجودم را از یاد بردم.... ...آنجا...چیزی بین جمعیت جوشانش ،موج میزد:ایمان.من مسلمان معتقدی دیدم که چند ساعتی از وقتش را صرف یافتن آدرسی برایم کرد...درحالیکه مرا نمی شناخت.زرتشتیانی که ایمان عمیقشان به گریه ام می انداخت ...هندو ها...بودایی ها...آدمهایی که پرستش سوهای متفاوت داشتند اما چون معتقد بودند هر جنبنده ای را خواهر و برادر خود میدانستند.آنها باور داشتند که جماد و نبات و حیوان خواهر و برادرهای جوانتر انسان اند.... ...این سخنان آشنا را پیش تر در اشعار و مکاتب کهن ایران زمین خوانده بودم...اما در رفتار مردم ام نمیدیدم...تصمیم گرفته ام تا روح خدا را در وجودم حفظ کنم و گرچه دشوار است اما...نقابم را از چهره بیندازم و شفاف تر شوم....امیدوارم که هر ایرانی ظواهر زندگی را بشوید و گوهر انسانی اش را عزیز تر بداند...آنگاه است که در وطن عزیزمان...با هر دیدگاهی...کاملا راحت خواهیم بود و به قصد زندگی بهتر!ایران زیبا را ترک نخواهیم گفت .
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:9 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||