|
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
|
|
|
|
||||
|
...گاهی زود می پیچم...گاهی یک فرعی را فراموش میکنم...گاهی خسته ام...گاهی..گاهی هم چنان از نور و شادی لبریزم که چشم از آسمان برنمیدارم و...پس از مدتی خود را در حال سقوط از پرتگاهی می یابم...یکی از همان پرتگاههای خطرناک که در وجودم هست.در وجود هر آدمی هست...
چند هفته ای بود که حال خوشی نداشتم...درونم خسته بو د و احساس بیهودگی میکردم.همه چیز در اطرافم یخ زده بود و منجمد شده بود.درونم هم در گرمای آزاردهنده تابستان میگداخت اما اب نمیشد.... یکروز از همین روزها که تکراری شده بود،دوباره شروع شد: آفتاب صبحگاهی به پلکهایم تابید و بیدارم کرد،به اجبار چشمهایم را باز کردم و دوباره فورا بستم.میدانستم صبح شده و ساعت هم حتما از ۷ گذشته بود چون گرمای آفتاب را تا کمرم حس میکردم.با اینحال دوباره پتو را روی سرم کشیدم.چقدر احساس بدبختی میکردم! به این فکر میکردم که چند صبح تابستانی را روی بام خانه پدری آغاز کرده ام...چند بار خورشید بر من و این بام خسته تابیده و بیدارمان کرده؟!بارها و بارها و بارها...از زمانیکه ۶۰ سانتیمتر بوده ام،تا امروز که ۱۶۰ سانتیمتر شده ام.و در تمام مدت جایم را دقیقا در همین نقطه بام انداخنه اند.و من...همچنان همانجا مانده ام. تکرار.تکرار.تکرار.اینهمه تکرار برای چیست؟ به هر زحمتی هست خودم را وادار میکنم تا برخیزم و روز جدید را شروع کنم.از پله ها که پایین می ایم صدای چند خانم خانه دار را می شنوم که از زیر پنجره میگذرند.با شور و اشتیاق عجیبی حرف میزنند.گوشهایم تیز میشوند!:صحبت سر تعطیلی مدارس و کلاسهای تابستانی بچه هاست. باز هم تکرار.:تعطیلی مدارس...کلاس تابستانی...مدرسه...کلاس کنکور...کنکور...رشته ای که انطور که باید نیست...کار/بیکاری...ازدواج... و مدرسه بچه ها...کلاس تابستانی بچه ها...انحراف اخلاقی بچه ها(از آنجا که هیچ پدر و مادری در جوانی منحرف نشده اند و در زمان انها این چیزهاااا نبوده!تنها این مرحله برای آیندگان است!)...کنکور بچه ها...ازدواج بچه ها.... با بیحوصلگی ابی به صورتم میزنم و از همانجا صدای مامان را میشنوم که با تلفن حرف میزند: -نه! خدابیامرز شد؟!آخه! ...بله!امروز می پرسیم:نه!قبول شد؟~چی؟!پزشکی؟!آزاد؟! فردا می پرسیم:نه!ازدواج کرد؟!شوهرش دیپلم هم نداره؟! پس فردا:نه!جدا شد؟!چرا اینها که با هم خوب بودند! روز بعد:نه!بازنشست شد؟! راستی حقوق بازنشستگی شما رو دادند؟!مال ما رو که نداده اند هنوز... روز بعد تر... :...خدابیامرز شد؟!... .......تا روزهایمان تمام شود و بالاخره کسی بگوید:خدابیامرزدش. تکرار.تکرار.تکرار.تکرارعمرهای چند ساله ما بر روی این زمین چند میلیارد ساله.با خودم فکر میکردم به دنیا.دنیایی که میلیونها سال پیش از من بود و میلیونها سال پس از من هم به حیات خود ادامه خواهئد داد...و زندگی من مثل یک نقطه کوچک و بی ارزش بر آن خواهد ماند و خیلی زود محو خواهد شد. ...سرم درد میکرد.چند روز بود که سرم درد میکرد....کار طرحم در نمی آمد.و نه من و نه استادم نمی فهمیدیم چه اتفاقی افتاده؟!کارهای نیمه کاره و رد شده روی میزم تلنبار بود.امتحانها شروع شده بودند و من...اگر تنها دلیلی برای بودن و ادامه دادن می یافتم به امتحانات هم میرسیدم. گوشه ای نشستم.یادم آمد که مدتهاست از صمیم دل به آسمان لبخند نزده ام...با دیدن پروانه ها به وجد نیامده ام...احساساتم کرخت شده بودند...میدانی؟!من مرده بودم! به اتاقم رفتم:مجسمه بودا...گانشا...زرتشت...مسیح مصلوب...تصاویر مقدس...کتابها...احاطه ام کرده بودند اما خدای من!چرا دیگر با دیدنشان دلم نمی لرزید؟! بی اختیار نشستم...از دورهای درونم چیزی میگفت بگو...بگو...و جمله ای عربی به یاد می اوردم:اقرا باسم ربک الذی خلق... دهان باز کردم.دهانی که تهی از واژه بود.اما...ناگهان چیزی از درونم جوشید و فریاد زد:یا مریم عذرا!به رنجهایی که کشیده ای و به گناهی که مرتکب نشدی و به خاطرش در روح شکنجه دیدی...یاریم بده... چشمهایم را باز کردم...تمثال مریم مقدس رو به رویم بود نگاهم به عیسی نوزاد افتاد که گویی از همانجا..در آغوش مادر میگفت:به سوی من آیید ای تمامی گرانباران،من به شما ارامی خواهم بخشید... و من...تمام باری که بر شانه هایم سنگینی میکرد را بر زمین گذاشتم...تمام خستگی هایم...مردگیها و افسردگیهایم را. پوششی سپید بر سر گذاشتم و حس میکردم که نیروی دستهای بانوان آریایی در دستانم جاری میشوند ...همان دستها که سالیان سال در طی قرون و اعصار به نشان روشنایی خرد در آتشکده ها مشعل افروختند و امروز....با دستان من شمعی روشن میکردند و در اتاقم میگذاشتند. رو به شمع ایستادم دستها را به بالا گشودم و از سخنان زرتشت خواندم...:ای دانای بزرگ هستی بخش،ای خدای یگانه،سرم در نمازت خم است و دستهام افراشته... و همچنان که میخواندم...گویی آتشکده های خفته در تاریخ برپا شده و با من هم آوا میشدند...گویی نیاکانم بیدار میشدند و با من میخواندند...گویی که پاکان همه زمزمه میکردند...گیاهان سبز که از این خاک ریشه گرفته بودند به یاد می آوردند و نیایش میکردند...به زبانهای گوناگون ...و با یک موسیقی...و در هم می آمیختند و در وجودم می پیچیدند و بیرون می تابیدند و بالا می رفتند... پس از آن تجربه ناب،حس میکردم که با تمام وجود زنده ام.آری زندگی من دیگر نقطه ای نبود که در یاد جهان گم بشود...که این زندگی با ریشه ها...با گذشتگان پیوند خورده بود و به قدر تمام سالهای دنیا زنده بود و می تواند که به اندازه آینده دنیا زندگی کند تا ابدالاباد چرا که من نیز روزی در دستان دوشیزه ای جاری خواهم شد و شعله خردی خواهم افروخت...من هم روزی با نوایی مقدس خواهم امیخت و به اوج خواهم رسید... تنها اگر در روزهای زندگیم زنده باشم و زندگی کنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||