تبليغاتX
آشتی - مهندس!
بیا دست یکدیگر را با مهر، بفشاریم. به تفاوت ها لبخند بزنیم و...با دنیا آشتی کنیم.
....مدتي بود كه به پازل زندگي آدمها فكر ميكردم.اينكه اتفاقات پشت سر هم جور ميشوند و راهها را به وجود مي آورند و تو خود را در مسير يكي از اين راهها مي يابي و مشكل مي توان فهميد كه در آينده ،كداميك از راههاي رو به رو مال تو خواهند بود...

فكر ميكردم به دل.پديده اي كه به وجودش پي برده ام.اين دل به تو پرسپكتيو روشنتري ميدهد،يعني كمك ميكند تا از سطح بالاتري به قضيه نگاه كني،تو را از سطح زمين جايي كه آدمها در هم مي لولند و از آنجا معلوم نيست كدام خيابان كجا تمام ميشود...بلند ميكند و چند متر بالاتر مي برد.از آنجا مي تواني مبدا و مقصد همه خيابانها را ببيني و راهت را بهتر انتخاب كني...

و...همانطور كه كرايه راننده اتوبوس را ميدادم و پياده ميشدم...فكر ميكردم به شان انسانها.به اينكه خدا براي همه شان وقت دارد.و چقدر بزرگيم هر يك از ما و همينطور كه غرق در افكارم بودم به سردر دانشگاه نزديك ميشدم.امسال چهارمين سالي است كه به اينجا مي آيم.نميدانم دلم پنهان از جهان هستي خواست كه قطعه اي از پازل زندگيم اينگونه چيده شد.من هرگز گمان نمي بردم كه به اينجا بيايم...راستش...

ـخانم مهندس؟!

برگشتم:دوستم بود كه با اين فريادش از آن سمت پاركينگ،همه نگاهها را به سمت من و خودش كشاند.ايستادم و منتظر شدم تا برسد.بقيه هم پس از لحظه اي دوباره مشغول كار خود شدند.همانطور كه دوستم نزديك ميشد،با خودم فكر كردم چه بي احترامي بزرگي به من كرده.جدا برخورنده بود!به آدمي كه دل دارد.فكر دارد.خدا برايش وقت دارد.راهها برايش كج و معوج ميشوند.اسم دارد.هويت دارد...بگويند مهندس!اسم شغلش يا مدرك تحصيلي اش را رويش بگذارند.شرم آور نيست؟و شرم آور تر عادت بعضي ها و افتخار آنها به اين موضوع است! بعضي استادهاي ما اگر به خانم/ آقاي مهندس خطاب شوند بهتر پاسخ دانشجو را ميدهند! دانشگاه كه دفتر كارشان نيست.آنها آنجا معلم يا استادند.بايد به نام فاميل يا همين استاد خطاب شوند.

در كوچه و خيابان هم آدمها ،آنهايي را كه بي ارزشتر ميدانند(و چه اشتباه فجيعي!است)به نام شغلشان خطاب ميكنند.مثلا داد ميزنند:واكسي!...بعضي وقتها هم اسم كسي را نميدانيم كه خانم يا آقا مناسب است اما فقط در محل كار افراد مجازيم از شغل آنها به عنوان لقبشان استفاده كنيم.مثلا وقتي در تاكسي هستيم مي توانيم از لفظ:آقاي راننده استفاده كنيم.اما اگر همين آقاي راننده باجناغتان باشد و به خانه تان آمده باشد،اصلا به خودتان اجازه نمي دهيد كه بگوييد:آقاي راننده!بفرماييد چاي !...پس چرا به خودتان اجازه ميدهيد در همان مهماني به بغل دستي تان،مكرر و مكر بگوييد:آقاي دكتر بفرمايد شيريني...بفرماييد ميوه...بفرماييد...خانه شما كه مطب نيست!...

ـاوه! كجايي؟! اين شيتها رو از دستم بگير دستم افتاد!

دوستم رسيده بود!در عرض دو سه دقيقه چقدر فكر كرده بودم! چه موجوديست اين انسان! چقدر وقت دارد و نميداند...مي توانستيم تا به كلاس برسيم با دوستم درباره مقدمه ارائه فكر كنيم و بعد از تحويل كار به استاديكه تازه از ايتاليا آمده بود، ته كلاس بنشينيم و به موضوعات مهم تري كه در زندگي وجود داشت فكر كنيم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:26  توسط نیلوفر  |